شهرشهید


§. افشار،"شاهد"  خود و "شهیدان" خویش است و با رخسار آکنده از خراش و جان زخماگین و  تنِ خراشیده اش، بر ویرانیِ تام و تمام اخلاق، در  قرنِ وحشیِ ما "شهادت" می دهد. رخسارِ پوست کنده و بی چهره گیِ این شهر، نشان گرِ قربانیانی است  که در  آن پوست کنده شدند. افشار، مرزِ تشخیص ناپذیرِ فرهنگ و طبیعت است؛ جایی که مرزِ انسان و حیوان و شهر و طبیعت در یک دیگر حذف و ادغام شده اند.  در افشار مرزِ درون و بیرون، اسلام و کفر، زندگی و مرگ، خانه و کوچه و شهر و بیابان روشن نیست. افشار، بدنِ لختِ حقیقت را به نمایش می گذارد، باطن خانه هایی را که گورستانِ ساکنانش شد. خانه های افشار ، در ندارند، سقف ندارند، پنجره ندارند و حتی دیوار ندارند، کسی در آن ها ساکن نیست؛ این امر یعنی تصویر انضمامی "یک شهرتجاوز". افشار ، ردـ نشانِ ماتریالیستی تاریخِ تجاوز و سیمایِ رنگ و رو رفته و خاکستریِ "الاهیاتِ فاجعه" است. افشار به ما می گوید که الاهیاتِ جهاد، الاهیاتِ جنایت است و الاهیات را نه بر اساس کتاب های بی روح و کهنه که برگ هایِ آنان با واژگانِ از  جنسِ دروغ نوشته شده اند، بلکه در برگِ ویرانه های شهر باید خواند و باید دید.  حقیقت بیش از آن که گفتنی یا شنیدنی باشد، دیدنی است.  دیدن، یوتوپیای گفتن و شنیدن است، جوهر تاریخِ ستم و  سرشتِ "فاجعه بارِ الاهیات"   را که به همواره در سیمایِ قتلِ عام و  "وحشتِ وجودی" چهره گشوده است، در افشار می توان دید.

§.  افشار، شهر "شهیدان" و "شاهدِ" شهادتِ آنان نیز هست؛ شاهدی که تاریخِ ویرانی و "مرگِ ساکنانش" را به زبانِ ویرانه هایش جیغ می کشد. افشار به زبانِ "گورهای دسته جمعی" سخن می گوید:"افشار شاهدی از جنسِ فقدان است و حقیقت را با میانجیِ فقدانِ آن "آه" می کشد".

اسد بود

برگرفته:از ورس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:50  توسط محمد یوسفی  |