صحنه شانزدهم:

 

حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و سید اعلی رحمتی.

 

سید محمد سجادی به سید اعلی رحمتی: من که کاملاً از دست این دیوانه ها جانم به لب رسیده است. من دیگر هیچ تحمل ندارم. سید علوی این اسوه‌ی مقاومت را کشتند. پلان بعدی کاملاً طرح شده است. با جناب سید حسین انوری تماس داشتم. حضرت ایشان بسیار جگرخون شده بودند و اصلاً پشت تیلفون گریه گرفته بودشان. یگانه مقصد ما ایجاد یک پایگاه ترور و پایگاه اسلامی در میان هزاره جات بود. پایگاه که سرش صد در صد اعتماد داشت. اما حتی همین پایگاه را از روی ما گرفتند. این دیگر غیر قابل تحمل است.

 

س ا رحمتی: من که دیشب اصلاً خوابم نبرد. از خودم به شما و بیشتر به حاجی آقای حسینی فکر می کردم. نمی دانم حال ایشان به چی منوال باشد؟ به هر صورت باید گور این دیوانه ها را کند.

 

س م سجادی: بلی همین طور است. این پلان باید تا یک هفته تمام شود. خوب است که هزاره ها نمی توانند خوب و بد شان را به زبان بیاورند. و الی از بین رفتن پایگاه سید علوی بزرگترین بدنامی سیاسی برای سادات و ایران می بود. جناب سید حسین انوری تمام سران هزاره را تا آنجا که توانسته از بین برده است. طوریکه در میان این مردم دیگر زبان گویا باقی نمانده است. ما هم به عنوان رهروان آن بزرگمرد باید راه او را ادامه بدهیم. من هرگز تحمل ندارم که خلیلی را بی سرو پا در سر هزاره ببینم. چرا اکبری به عنوان یک اجنت ایران بالای هزاره ها قرار نداشته باشد. و یا این دیوانه ها که هیچ اصلاً به درد نظام سربازی نمی خورند. به هر صورت باید در ظرف چند ماه آینده پلان هایی دارم که همه‌ی این ها را از بین ببریم. پلان اول کشتن شفیع است. در یک جلسه خلیلی، جنرال اکبر قاسمی، بهرامی، سید هاشمی، من و خودت را دعوت می کنیم. بعد به این بهانه که بی بند و بار ها را می کشیم از خلیلی در خواست می کنیم که اول تر از همه سید سرور و شفیع دیوانه را بکشیم. مشکل ترین مسئله اینجا این است که آنها را متقاعد بسازیم که اول شفیع دیوانه را بکشیم و بعد سید سرور را. البته به خودت معلوم است که ما هرگز طرفدار کشتن سید سرور نیستیم اما به هر صورت برای این که آنها را بقبولانده باشیم، این بهانه را مطرح می کنیم. باید قبلاً با سید هاشمی حرف بزنیم که به هر صورت و هر نیرنگی می شود آنها را به این وادارد، تا قبول کنند که اول شفیع دیوانه کشته شود.

 

بودن بهرامی در این جلسه بسیار ضروری است زیرا فقط توسط او می توانیم شفیع را به دام بکشیم. و الی شفیع حرف هیچ کس دیگر را قبول نمی کند. قبول نمی کند نه که به هیچ کس دیگر اعتبار ندارد. بودن سید هاشمی ضروری است زیرا توسط او می توانیم شفیع را بکشیم. دیگران جرأت نخواهند کرد روی او شلیک کنند. جنرال قاسمی و کربلایی علی یار طرفدار از بین رفتن بی بند و بار ها هستند و بدون آنها نمی توانیم در جلسه قناعت خلیلی را بدست بیاوریم. فقط کسی که مخالفت خواهد کرد بهرامی خواهد بود. این چاره اندیشی ما خواهد بود تا او را به یقین بکشانیم. به هر صورت، پلان دومی ایجاد یک حزب وحدت دیگر در سمت شمال خواهد بود. اگر نتوانیم واقعاً پای اکبری را به بامیان بکشانیم در آن صورت بهترین راه این خواهد بود که در سمت شمال یک حزب وحدت دیگر جور کنیم. به رهبری محقق. او از خلیلی بسیار بهتر است. خلیلی با جریان کرزی در ارتباط شده و می ترسم امریکایی ها گمان کنند او دیگر با ایرانی ها نیست. ما حد اکثر باید کوشش کنیم تا به حزب وحدت یک چهره‌ی ایرانی بتراشیم تا آنها نتوانند مستقلانه به دامن غربی ها نغلطد. تا حال توانسته ایم در این پلان موفق باشیم. هیچ کس روی حزب وحدت و در مجموع روی هزاره ها حساب نمی کنند و فکر می کنند اینان نوکران ایران هستند و هرگز بی امر ایران پای خویش را از گلیم شان بیرون بکشند.

 

بعد در یک پلان دیگر پای طالبان را به مزار می کشانیم. در این وقت همه نیروهای بی بند و بار هزاره را به مزار می فرستیم. طوریکه آنان باید از دور نمایان باشند. یعنی این بار با تمام لباس نظامی منظم تا طالبان آنان را بشناسند و آسان تر از دیگران تفکیک کرده بتوانند. با طالبان قرار میگزاریم و همه‌ی آنها را طوری جابجا می کنیم تا طالبان در اولین اقدام محل بود و باش نیرو های بی بند و بار هزارگی را بیابند و آنها را از بین ببرند. به این ترتیب از شر نیرو های بی بند و بار خلاص می شویم. هزاره ها راهی ندارند جز اینکه مبارزه کنند. در پلان بعدی اکبری، محقق، بهرامی، شیخ ذکی و یک تعداد دیگر را در ماه محرم در بامیان پیاده می کنیم تا بتوانند هزاره ها، که در این ماه می خروشند، را در مقابل طالبان بسیج کنند. این است که ما هم از شر خلیلی و هم از شر نیروهای بی بند و بار هزارگی رهایی می یابیم.

 

محقق شخصاً به امریکا برای کسب همکاری رفته بوده و هیچ کس به او اعتماد نکرده است. ما می توانیم از این عقده‌ی وی استفاده کرده و این عقده‌ی شخصی وی را در مقابل امریکایی ها و طالبان استفاده کنیم. او شخص نفهم و کله شقی است. می توانیم از او هر استفاده‌یی که بخواهیم بکنیم. گروه خلیلی را در ایران نظر بند اعلام می کنیم و اجازه‌ی بیرون رفتن را به هیچ جا برایش نمی دهیم. در قدوم بعدی همواره هزارجات را زیر نظر قرار می دهیم. این قوم باید به هیچ صورت صدای وحدت و ملی را از خود بیرون ندهند. تا هر جا کسی در خاک هزاره سر بلند می کند باید از بین ببریم. این قوم باید تا ابد زیر دست سادات و ایران باقی بماند. روی این قوم باید هرگز خارجی ها حساب نکنند. زیرا این قوم از خود به اندازه‌ی کافی افراد برجسته‌ی روحانی دارد که امکان دارد موقعیت آنها را در جهان شیعه متمایز بسازد. ایجاد هر گونه تفرقه در دامان محوطه‌ی شیعه غیر قابل قبول است. هم برای ولایت فقیه و هم برای سادات به عنوان نمایندگان ولایت فقیه در میان هزارجات.

 

س ا رحمتی: پلان های خوبی است. تا هفته آینده باید اقدامات امنیتی لازمی را بگیریم تا بتوانیم شفیع را بکشیم. در این مورد وجود سید هاشمی این خوبی را دارد که همه نیروهای غند توپچی را در اختیار داریم. آنان را موظف می سازیم تا امنیت بامیان را بگیرند. بعد از کشته شدن شفیع برای چند وقت به ایران فرار می کنیم.

 

س م سجادی: بلی این بسیار مهم است. می ترسم در این دورانی که ما نیستیم حزب وحدت گلی را به آب ندهد. هر چی زود تر باید پس برگردیم. من روی خلیلی هیچ حساب نمی توانم. اگر چی او بدون من هیچ اقدامی نمی کند اما با آنهم می ترسم یک نوع حس خودکامگی و خود اختیاری در او ایجاد نگردد. او توان اجرای حتی یک کار را بدون مشورت ندارد. اگر اطراف او را خالی بگذاریم به زودی دیگران او را مورد استفاده قرار خواهد داد. کوشش می کنم تا زمانی که در بامیان نیستم و در ایران بسر می برم شیخ زاده محقق را نزد خلیلی بفرستم تا هر روز به او دستور بدهد. من خودم هر روز به محقق زاده دستور می دهم و او به خلیلی دستور می دهد. در این صورت مطمئنم که او کاری خلافی نخواهد کرد. اما در این که سید محقق زاده تا چی اندازه بالای خلیلی اثر گذار است، شک دارم. به هر صورت کشتن شفیع کار آسانی نیست. اگر بدانند که ما در کار کشتن او دست داشته ایم به زودی دیوانه ها پی ما خواهد افتادند. اگر چی بدون خود شفیع دیگری از این بی بند و بار ها فکر استقلال و آزاد منشی را ندارند، اما به هر صورت از آن ها ترس دارم.

 

آنان از هم خدا حافظی میکنند و سجادی از اطاق سید اعلی رحمتی خارج می گردد.

 

صحنه‌ی هفدهم:

 

حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و قربانعلی فصیحی.

 

محل حادثه: دفتر کمیته فرهنگی، بخش چاپ و نشرِ نشریه‌ی وحدت.

   

سید محمد سجادی وارد دفتر می شود و اولین کسی که مواجه می شود قربانعلی فصیحی است که مسئولیت نشریه‌ی وحدت، که نشریه‌ی رسمی حزب وحدت است را نیز بدوش دارد. سید محمد سجادی که از غضب می جوشد، با دیدن فصیحی از کوره در می رود و خطاب به فصیحی می گوید: شما اینجا چی کاره هستید؟

 

قربانعلی فصیحی: من مسئول نشریه‌ی حزب وحدت هستم. چرا سوالی داشتید؟

 

س م سجادی: من در نشریه‌ی قبلی خواندم که شما بیشتر از فعالیت های شفیع دیوانه نوشته بودید. آیا فراموش کرده اید که سید سروری را هم داریم که مردانه در جبهه فعالیت می کند؟

 

ق فصیحی: این چی جای عصبانیت دارد؟ من که سید سرور را بعنوان یک جنگجوی راه آزادی هزاره ها نمی شناسم. من هزاره هستم و فقط شفیع و قوماندان های هزاره را می شناسم. آیا سید سرور شما کدام فعالیت در راه منافع هزارگی نموده است یا نه؟

 

س م سجادی: مگر او در ساحه‌ی هزاره ها فعالیت نمی کند؟ مگر او در شش پُل که یک منطقه‌یی در هزارجات است خون نمی دهد؟

 

ق فصیحی: آیا کسی از او خواهش کرده است که در ناحیه‌ی شش پُل خون بدهد؟ جواب واضح است: نه! بهتر همین است که وی در مناطق سادات برود و در آنجا خون بدهد.

 

سید محمد سجادی از کوره بدر می رود: بلی! این دیوانه ها و بی بند و بار ها اند که در اخبار چاپ می شوند. آنانیکه به اصول دینی شان پابندند دیگر حق ندارند در نامی از آنان برده شود. شما مسئولیت این بی پروایی را بدوش خواهید کشید. من نمی گذارم به حزب وحدت این بی احترامی صورت بگیرد.

 

ق فصیحی: من که در این کدام زمینه کدام بی پروایی نمی بینم. قهر تان را بروید خانه بر سر زن تان خالی کنید. من زن تان نیستم. خدا حافظ!

 

سید محمد سجادی با گلوی پر عقده و چشمان از حدقه برآمده دفتر را ترک می کند.

 

صجنه‌ی هژدهم:

 

حاضرین در صحنه: خلیلی، جنرال قاسمی، کربلایی علی یار، سید محمد سجادی، سید اعلی رحمتی و سید هاشمی.

 

محل حادثه: دفتر مرکزی حزب وحدت.

 

سید محمد سجادی به دیگران: هدف از جلسه‌ی اضطراری امروز یک تصمیم گیری مهم است. حزب وحدت در یک اقدام بی سابقه تصمیم گرفته است تا دامان حزب وحدت را از دست بی بند و بار ها و اشرار رهایی ببخشد. از این رو تصمیم گرفته ایم تا به طور امتحانی و در اقدام اول سید سرور و شفیع دیوانه را بکشیم. این یک قدم ابتدایی است. بعد از آن سایر بی بند و بار ها را یکی از پی دیگر خواهیم کشت.

 

بهرامی: چرا شفیع را. او که دوازده صد نفر دارد. چرا از بی بند و بار های دیگر شروع نکنیم. مثلاً نصیر دیوانه، یا علیداد دیوانه و یا دیگران؟

 

س م سجادی: آقای بهرامی! صادقانه خدمت تان عرض کنم، ما سادات سید سرور را می کشیم و از شما هزاره ها می خواهیم تا به عنوان یک اقدام متقابل و در خصوصاً در مقابل سید سرور فقط و فقط شفیع را بکشید. شما چی می گویید.

 

بهرامی [با لحن شدید]: این بی شرمانه است. من هرگز طرفدار کشته شدن شفیع نیستم. هر کس دیگر را بگویید من حاضرم کشته شود ولی به هیچ صورت نمی خواهم شفیع کشته شود. این را نه از این بابت می گویم که با شفیع دوستی دارم، این را من به خیر هزاره ها می گویم. شما نمی توانید از من بخواهید تا من شفیع را بکشم. او زمانی دیوانه بود. او دیوانه‌ی مردمش است. من شفیع را می شناسم، حتی بهتر از هر کدام تان می شناسم. من هرگز به این کار حاضر نمی شوم.

 

خلیلی: اساساً من مخالف این پیشنهاد جناب سجادی نیستم. برای من هم مهم است تا حزب وحدت از شر بی بند و بار ها رهایی بیابد. اگر چی خودم هم طرفدار کشته شدن شفیع نیستم، اما به هر صورت هر کس دیگری را که بخواهید حاضر هستم در مقابل سید سرور بکشم.

 

کربلایی علی یار: برای من مهم نیست کی کشته شود. من یک شخص مسلمان هستم و به حزب وحدت ایمان دارم. برای من حزب وحدت همه چیزم است. من هرگز دیده نمی توانم که حزب وحدت نماینده‌ی توسط بی بند و بار ها نمایندگی گردد. من در میان افراد نظامی خودم حتی تحمل یک بی بند و بار را ندارم. افراد نظامی من چنان احترام مرا دارند که در مقابل من حتی در مهم ترین لحظات کف نمی زنند، بلکه در عوض صلوات می فرستند. من طرفدار چنین یک نظام سخت نظامی هستم. وجود بی بند و بار ها برایم غیر قابل تحمل است. من هم طرفدار این هستم که در اقدام اول باید شفیع کشته شود.

 

جنرال قاسمی: ببین آقای بهرامی! حالا وقت لج بازی نیست. مسئله‌ی آبروی حزب وحدت در میان است. حزب وحدت را بی بند و بار ها نباید نمایندگی کنند. من هرگز طرفدار بی بند و بار ها نیستم. شما هم از قهر تا پایین بیایید تا بتوانیم یک اقدام خیری نماییم.

 

بهرامی: نه اول باید سید سرور کشته شود بعد ما تصمیم می گیریم از بی بند و بار ها کی کشته شود.

 

س م سجادی: اگر شما شفیع را بکشید من به سر اطفالم قسم می خورم که سید سرور را خودم می کشم.

 

[اعضای جلسه به مشکل می توانند بهرامی را متقاعد بسازند که شفیع باید کشته شود.]

 

بهرامی: یاد یک مثلی می افتم. جایی قحطی سختی حکمفرما شده بود. دو مادر تصمیم گرفتند اطفال شان را بکشند و گوشت شان را بخورند. به مشکل یکی از مادران دیگری را متقاعد ساخت که او اول طفلش را بکشد. مادر طفلش را کشت ولی مادر دومی حاضر نشد طفلش را بکشد تا هر دو مادر بخورند. داستان شان نزد دادگاه کشید. قاضی نیز نتوانست تصمیمی بگیرد و گفت که مادر اولی اشتباه کرده است که طفلش را کشته است. مبادا این مثل در مورد ما هم اتفاق بیافتد. از این رو شما اول سید سرور را بکشید بعد من شفیع را می کشم.

 

باز زمانی طول کشید تا همه بهرامی را متقاعد ساختند که شفیع اول کشته شود.

 

س م سجادی: فردا شفیع به بازار می آید. آقای بهرامی باید نزد وی برود و به او بگوید که خلیلی برایش یک مقدار اسلحه تهیه کرده است. به این ترتیب او را به دام می کشیم. جنرال قاسمی امنیت اطراف دفتر را می گیرد و سید آقای هاشمی امنیت بامیان را بدوش می گیرد.

 

جلسه به پایان می رسد و نتیجه این می شود که بهرامی شفیع را به دفتر مرکزی بکشاند.

 

صحنه نزدهم:

 

محل حادثه: دفتر مرکزی حزب وحدت.

 

حاضرین در صحنه: سردار شفیع، خلیلی، سید هاشمی، سید محمد سجادی، سید اعلی رحمتی، جوهری (منشی خلیلی).

 

[بهرامی در یک هوتل در بازار بامیان به شفیع گفته است که خلیلی منتظر اوست و شفیع وارد دفتر می شود.]

[بمجردیکه سردار شفیع وارد دفتر مرکزی می گردد، جوهری به وی حمله می کند و به پای زخمی اش لگدی می زند.]

 

شفیع در حالیکه از درد به خود می پیچد و وضعیت را بزودی درک می کند خطاب به همه می گوید: مرا نکشید! من به درد هزاره می خورم.

 

در این وقت سید محمد سجادی به سید هاشمی اشاره می کند و هاشمی با تفنگچه سه مرمی بر بدن سردار شفیع شلیک می کند. شفیع به زمین می افتد و به این ترتیب یکی از سرداران هزاره جام شهادت را می نوشد. این پلان که از طرف سید محمد سجادی و سید حسین انوری برای کشتن این سردار هزاره کشیده شده بلاخره به عمل می نشیند. پیکر بیجان سردار شفیع در میان حاضرین بد گمان افتاده و سید محمد سجادی به خلیلی اشاره می کند که هر چی زود تر جنازه را از دفتر بیرون کنند. در بیرون از دفتر بادیگارد های شفیع مورد حمله‌ی افراد جنرال قاسمی، که امنیت دفتر را در اثنای قتل شفیع به عهده داشتند، قرار می گیرند که خوشبختانه در یک درگیری کوتاه که طی آن برادرزاده و یکی از سربازان جنرال قاسمی کشته می شوند، می توانند از محل حادثه فرار کنند.

 

سید هاشمی به نیروهای توپچی که قبلاً آماده اند امر می کند تا به نزدیکترین پوسته های شفیع حمله کنند، تا آنان به فکر انتقام نیافتند. سردار شفیع قربانی یک حیله شیادانه‌ی سادات درباری می گردد و رهبران بی خرد هزاره از کشتن وی، در حالیکه مات و مبهوت مانده اند، احساس آرامش می کنند. هیچ استدلالی وجود نداشت مبنی بر آن که سردار شفیع در مقابل نام و ناموس هزاره، در این اواخر کار خلافی کرده باشد. اما شیادان سادات از خیالات نا انسانی شان به خیانت همیشگی شان به مردم بیچاره‌ی هزاره دست بردار نخواهند بود.

 

صحنه‌ی بیستم:

 

حاضرین در صحنه: رحیم و سخیداد.

 

محل حادثه: خانه‌ی رحیم.

 

سخیداد وارد خانه‌ی رحیم می شود و به رحیم و مادرش سلام می کند. رحیم طبق معمول از مادرش خواهش می کند که چایی برای آن دو درست کند. مادر سخی خانه را ترک می کند تا چای را درست کند.

 

سخیداد به رحیم: یک ماه می گذرد از حادثه‌ی قتل شفیع. ببین این ناجوانمرد ها چی کار کردند. در هیچ کتابی نمی توان این حادثه را توجیه کرد. نمی دانم آنها چی می کنند و علت قتل شفیع چی بوده است.

 

رحیم: من هم نمی دانم. آوازه ها گوناگون اند. حقیقت از پشت دروازه ها تا هنوز بیرون نیامده است. اما این یک خیانت بزرگ تاریخی بود. شفیع نه تنها یک جنگجو بود، نه او یک نابغه‌ی نظامی بود. کی می تواند در این شرایط نا مطمئن هزار و دوصد نفر جنگی نگه دارد و از همه مهمتر برای آنان اعاشه و اباطه تهیه کند. این یک کار خیلی مشکل است. ما جنگجویان سره زیاد داریم. اما همه‌ی شان وابسته هستند. وابسته به بارگاه خلیلی. اما شفیع یکه و تنها از عهده‌ی افرادش بر می آمد. من در جریان کارهایش دقیق بودم، زیرا پسر کاکایم از بادیگاردهایش بود. وی تعداد زیاد جاسوس در سراسر هزارجات داشت و در هر جا و هرنقطه کار های هزاره ها را درست رسیدگی می کرد. این هزاره های کابل بودند که بدون سرحد و همه جا مرد مردانه می جنگیدند. دیگر نیرو های هزارگی توان جنگ در بیرون از منطقه‌ی شان را ندارند. اگر چند قوماندان باقی مانده هم از بین برود دیگر حزب وحدت توان آن را نخواهد داشت که از خود دفاع کند.

 

در این هیچ جای شک نیست که در قتل شفیع ایرانی ها دست داشته اند. درست مانند قتل بابه مزاری. ایرانی ها از ما می خواهند که پیرو ولایت فقیه باشیم. ما که نمی توانیم پیر ولایت فقیهی ایرانی ها باشیم. ما از خود رهبر و پیر داریم. می توانیم از آنان پیروی کنیم. حتی افراد با سویه‌ی علمیی دینی ما را آنها در اسارت در ایران نگه می دارند. اما من مطمئنم که آنان نمی توانند تا آخر این سیاست نا انسانی شان را به پیش ببرند. حتماً روزی روشنفکران ما به این حقیقت خواهند رسید که به پای خود ایستادن لازم است. از آنجایی که پایه های روشنفکری در افغانستان بسیار بد ضربه خورده است این کار وقت زیادی خواهد گرفت. اما به هر حال باید مردم ما به روشنفکران شان اعتماد کنند و هر وقت شده و از هرجایی که شده شروع کنند و سر رشته‌ی اوضاع را بدست روشنفکران ما بدهند. تنها از این طریق می توانیم به پیروزی و احیای هویت برسیم.

 

صحبت آنان خیلی طول کشید. . . .


پایان .!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 22:28  توسط محمد یوسفی  |