|
صحنه یازدهم:
حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و سید اعلی رحمتی.
محل واقعه اطاق سید اعلی رحمتی.
سید محمد سجادی وارد اطاق سید اعلی رحمتی می گردد و سلام می کند.
س ا ر: علیکم سلام! یا الله! حاجی آقای سجادی. خوش آمدید. من منتظر تان بودم. فردا جشن افتتاح میدان هوایی بامیان است و همه به خود می بالند. خدا کند که پلان ما هم سر بگیرد. و بتوانیم از شر این خلیلی رها شویم.
سید سجادی: بلی! من هم همین آرزو را بر درگاه خداوند دارم. که شر گروه شرو فساد از جامعه افغانستان و دامان مقدس ولایت فقیه کم گردد. فردا قوماندان شوخک با تعداد زیادی اسلحه و پول وارد بامیان می گردد و حزب وحدت خلیلی که پولی در بساط ندارد را از میان بر می دارد. در عین زمان حاجی آقای اکبری با تعدادی زیادی از افراد و نظامیان وارد بامیان می گردد. این یک کودتای واقعی خواهد بود. تمام افراد حزب وحدت خلیلی را از همان میدان هوایی راهی ایران می کنیم و طبق وعده همهی شان را به حج می رسانیم و بعد همه در ایران نظربند می شوند. فقط آمدن قوماندان شوخک به بامیان ضروری است تا بتوانیم امنیت حاجی آقای اکبری را حفظ بتوانیم. بعد همه هزاره ها پیروان راستین ولایت فقیه خواهند بود و طی یک پاکسازی همه اشرار را به جهنم خواهیم فرستاد. نظام جدید باید یک نظام صد در صد شیعی و منظم باشد. هر گونه کمکی به ایشان خواهیم کرد تا وقتی بدانیم که حرفی از ملیت گرایی در میان نباشد. ملیت گرایی یک بغاوت و گناه کبیره است. نمی خواهم کسی را هزاره ها بر کس دیگر ترجیح بدهند. همه جهان شیعی باید زیر یک لوا عمل کنند.
آقای بروجردی با من در این زمینه بحث زیادی داشته است. و چنگیز پهلوان نیز می فرماید که بدترین نظام را در دامان یک حکومت ایرانی می پذیرد و اما هرگز خواهان یک نظام خوب در محوطهی یک حکومت غیر ایرانی نیست. این بهترین شعاری است که تا حال من شنیده ام. چنگیز پهلوان می فرماید که افغانستان و ایران جز یک خراسان بزرگ اند و او هوای اتحاد دوباره خراسان بزرگ را در سر دارد. بیگانگانی چون مغول های هزارگی در این سرزمین می توانند زندگی کنند اما به شرطیکه صد در صد قیودات این خطهی مقدس را بپذیرند. در این خطهی مقدس شعار این است که ما اول شیعی هستیم و بعد از ملت های مختلف تشکیل گردیده ایم. هر کسی با این شعار مخالفت داشته باشد جز این خطهی مقدس به شمار نمی رود.
ایران بزودی امریکا را در این خطهی مقدس به جنگ خواهد کشانید. همه کوشش هایش به میدان کشیدن مستقیم امریکایی ها است. تا بتوانند انتقام چندین قرن را از این اوباشان امریکایی بستانند. جنگ در افغانستان به نفع ایران است. ایران همین حالا از جنگ نفع زیادی می برد. اگر چی قهرمان احمد شاه مسعود یک مبارز خوبی است اما ضعف هایی دارد. ضعف هایش این است که هنوز بنام ملیتش می جنگد. باید وی را از این خواص دور ساخت. راهش این است که نامش را در میان هم ملیتی هایش بد بسازیم اما وجه خوبش این است که چون یک راد مرد در مقابل امریکا خواهد ایستاد، چنانچه در مقابل روس ها ایستاده بود.
س ا ر: من فکر کنم که جناح خلیلی آخرین نفس هایش را می کشد. شنیده ام که با گروه کرزی در تماس هستند و می خواهند خود را از ایران مستقل بسازند. این آرمان را به گور خواهند برد. چرا گلب الدین را ترجیح نمی دهند که کاخ سفید به لرزه بیاید. اگر پلان ما موفق شد که دیگر از این گروه نامی در میان نخواهد بود. حاجی آقای اکبری یک فرد صالح و مسلمانی است. افرادش هم همه افراد مومن و با منظم تری هستند. از این اوباشان کابل که من به تنگ آمده ام. دیگر نمی خواهم نامی از آنان بشنوم. آنان را باید دچار طالبان ساخت. پلانی باید برایشان سنجید تا همه در کام طالبان غرق گردند. این خطه نظامی جدیدی ضرورت دارد که آورندگانش ما خواهیم بود.
سید سجادی: راست می گویی. در پهنهی نظام ایرانی و شیعی جایی برای افرادی چون خلیلی و اوباشانش نیست. این گروه اوباش را بزودی باید نابود کرد. من با سید انوری در تماس هستم. وقتی سه یا چهار نفر چاره بیاندیشند کار پخته تر خواهد از آب در آمد. همه مان خواهان این هستیم که سرزمین شیعی را از شر اشرار پاک بسازیم. هزاره ها به جنگ نیاز دارند. روی کار آمدن طالب به معنی مرگ هزاره ها است. آنان تا پای مرگ مجبورند با طالبان بجنگند. پس چی بهتر که گروه اوباشان هر چی زودتر از صحنه خارج گردند. چارهی شفیع دیوانه را باید قبل از همه نماییم. سران دیگر را هم چاره خواهیم کرد. سید انوری اطلاع داده است که پلانی خوبی تهیه کرده است که همهی سران هزاره را از بین ببریم. فقط گفته است که این کار را با کمک سید علوی اجرا خواهیم کرد. از جزئیاتش هنوز خبر ندارم. هر وقت زمانش رسید برایت اطلاع می دهم.
پایگاه سید علوی اگر چی خرج بسیاری برداشت اما بلاخره به پایان رسید. از این پایگاه ما مهم ترین کار ها را از پیش خواهیم برد. در این پایگاه نظم در قدم بالایی قرار دارد. سگرت و نصوار و دیگر بلایای حیات نظامی در این پایگاه منع است. افراد نظامی سید علوی نمونهی نظام شیعی هستند. همه پاک و همه سر و جان باخته. پایگاه کاملاً از سنگ ساخته شده است. همهی مکاتبات سری در این پایگاه صورت می گیرد. ذخایر پولش پایان ناپذیر است. سال ها با آن می توان علیه امریکا و عمالش جنگید. داشتن این چنین پایگاهی برای ما یک ضرورت محض است. بالای هیچ یک از افراد دیگر اعتماد نیست. سید علوی یگانه شخصی است که مورد اعتماد آقای بروجردی و هم شخص آقای چنگیز پهلوان است. آدم خییری است. اگر دیوانگان را پاکسازی کنیم می توانیم روی این پایگاه صد در صد حساب کنیم. صد ها نوع ماین در این پایگاه جابجا شده است. آقای غلامی که حالا در دسترس شفیع دیوانه قرار دارد نیز چندین نوع از این ماین ها را با خود دارد.
این پایگاه آتش جنگ را زیر پای امریکا خواهد کشانید. فقط در مقابل دیوانه ها این پایگاه هنوز عاجز است. هر وقتی شر دیوانه ها بر طرف شد، میتوان این پایگاه را رسماً اعلام کنیم و بکار بیاندازیم. انواع و اقسام ذهر های مختلف النوع در این پایگاه ذخیره شده است. در نظر است که در این پایگاه فداییانی را بپروریم که از این به بعد هیچ نوع مردی از خاک هزارجات سر نزند. همه باید ترور گردند. شخص سید علوی تعلیمات مخصوص را در ایران دیده است. از سوی دیگر سری ترین سلاح های جنگ چریکی ایران از این به بعد در این پایگاه روی کار خواهد آمد. امید زیادی روی این پایگاه داریم. تروریست های دست اول را در این پایگاه تربیه خواهیم کرد. گروه فداییان را در این پایگاه در نظر داریم و صد ها مسایل دیگر. زیاده سرت را به درد نیاورم من بروم که امشب از خوشی خوابم نخواهد برد. فردا کاری زیادی روی دست داریم. فردا اطاقت را ترک می کنی و در یک گوشه قرار می گیری تا بتوانیم جریان را با خیال راحت تماشا کنیم. خدا حافظ.
صحنه دوازدهم
حاضرین در صحنه: سردار شفیع، سه بادیگارد سردار شفیع هر کدام سخی، محمد علی و حکیم، قوماندان شوخک و یک تعداد از افراد قوماندان شوخک.
محل حادثه: راه کابل بامیان.
[نیمه شب است] قوماندان شفیع به بادیگاردهایش: برایم احوال رسیده که امشب قوماندان شوخک با مقدار زیاد اسلحه و پول وارد بامیان می گردد. دقیقاً نمی دانم چی می خواهند اما می دانم که پول و اسلحه زیادی همراه دارند و دقیقاً هم می دانم که از همین راه می آید. دستگیرش می کنیم. من به همه راه های دیگر هم اطلاع داده ام که امشب راه ها ار بازرسی کنند. افراد دیگر هم به ما می پیوندند. باید امشب دستگیرشان کنیم. وی مربوط شاخهی اکبری است و حتماً کاسهیی زیر نیم کاسه دارد.
یک ساعت بعد: شفیع موتر حامل قوماندان شوخک را شناسایی می کند و در همین وقت تمامی افراد تازه رسیدهی شفیع نیز از چهار طرف به موتر حامل قوماندان شوخک نزدیک می شوند. وی بدون مقاومت تسلیم می شود و تعداد زیادی اسلحه های سبک و سنگین را با مقدار پول زیادی از چندین موتر پی هم دستگیر می کنند.
نیم ساعت بعد:
شفیع از قوماندان شوخک سوال هایی می کند: چی کاسهیی زیر نیم کاسه داری؟ چی می خواهی از خون این مردم غریب؟ آیا تو هم پسر هزاره نیستی؟ می خواهی ما را به ایران بفروشی؟ باز بادارانت از تو و اکبریات چی می خواهند؟ بس کن! به لحاظ خدا. دست از سر این مردم غریب بردارید. قسم خورده ام که هیچ بچهی هزاره را شکنجه نکنم، اما در مورد تو یک استثنا قایل خواهم شد. زیرا تو پسر هزاره نیستی. تو دشمن هزاره هستی!!!!
شفیع به افرادش امر می کند که وی را ببرند و زیر لت و کوب بگیرند تا بگوید که چی می خواهد.
صحنه سیزدهم
حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و سید اعلی رحمتی
محل حادثه: اطاق سید اعلی رحمتی
سید محمد سجادی به سید اعلی رحمتی: باز این شفیع دیوانه دیوانگری اش را نمود. دیگر حوصله ام سر رفته است به زودی گور این دیوانه را باید کند. او قوماندان شوخک را با تمام سلاح و مهماتش دستگیر کرده است. باز این پلان ما برهم خورد. روی این پلان چقدر پول مصرف کرده بودیم. دیگر نباید او را سر خودش گذاشت. باید چاره او را کرد. اما قبل از این که او را از بین ببریم باید یکبار به سران هزاره بپردازیم. جناب سید حسین انوری اصلاً خورد و خواب ندارد. جناب ایشان دیده نمی تواند که در غیابش هزاره ها باز هم چند سری بالای خود دارند. زمان آن است که یک بار یک پاک سازی را براه بیاندازیم. پلان از خود جناب سید حسین انوری است. پلان بسیار خوبی است. انشأالله که موفق خواهد شد. پلان از این قرار است که در سیاه خاک شورشی را به پا می اندازیم و بعد به اصطلاح سران هزاره را که عبارت اند از: بهرامی، جنرال آصف، کربلایی علی یار، جنرال سخی و چند نفر دیگر را راهی آنجا می کنیم. البته این ها یکی بعد از دیگری فرستاده می شوند و تقریباً در ظرف چند ساعت به پایگاه سید علوی می رسند. آنجا یکایک کشته می شوند. البته پلان من این بود که اول شفیع را بکشیم، اما جناب سید حسین انوری آنقدر بر من فشار آوردند که نتوانستم انکار کنم. بهتر است پلان ایشان را اول پیاده کنیم. بلاخره به این ترتیب موقعیت پایگاه سید علوی هم یک اندازه خوب می شود. مردم هزاره باید از این پایگاه حساب بدهند و از سوی دیگر سران هزاره را هم از بین می بریم.
س ا رحمتی: بسیار خوب است. من هم خوش داشتم ابتدا شفیع کشته شود. اما حالا حالا این مهم نیست که اول باید کدام شان کشته شود. برای شادی روح جناب سید حسین انوری ابتدا سران هزاره را می کشیم و برای شادی روح شما بعداً کار شفیع را می کنیم. پس کار زیادی پیش رو دارم. من باید پول آنها را بدهم و افراد معین را سر راه قرار بدهم که چیزی خلاف توقع صورت نگیرد. آخر آنها باید دقیق بدانند که چی وقت این سران هزاره به آن پایگاه می رسند. نباید یکی از آنها از دست بروند.
س م سجادی: بلی! خودت باید یکایک این افراد را پول بدهی، البته پول زیاد بدهی تا سر شوق به سوی جلسه در راه بیافتند و طوری تنظیم کنی که کار خلافی صورت نگیرد. من می روم که جایی کار دارم. بعد یک وقت دیگر همدیگر را می بینیم. خدا حافظ.
س ا رحمتی: پس فردا من کار را سربراه می کنم. خدا حافظ.
صحنه چهاردهم:
محل حادثه: پایگاه سید علوی
حاضرین در صحنه: سید علوی، دو بادیگارد سید علوی، سعادت لنگ و دو بادیگارد سعادت لنگ.
سید علوی به سعادت لنگ: امروز ساعت ده بجه بهرامی به سمت سیاه خاک حرکت می کند. او را می کشیم. او یک خائن است.
سعادت لنگ: چرا بهرامی را؟
س علوی: امر باید اجرا گردد. بدون چون و چرا.
سعادت لنگ: به چشم قوماندان صاحب!
ساعت ده و نیم بجه قبل از ظهر شده ولی از بهرامی خبری نیست. در حقیقت بهرامی پای پیاده از راه دیگری گذشته بوده است.
بار دوم سید علوی از پایگاه بیرون می آید و به سعادت لنگ می گوید: نمی دانم بهرامی چرا نیامد. اما ساعت یازده جنرال آصف می آید. این بار او را بکشید.
س لنگ: چرا جنرال آصف را. من او را می شناسم. مردی خوبی است. ضررش به هزاره نرسیده است. او یکی از بهترین مردان هزاره است.
سید علوی: او در زمان مزاری برای بازرسی به پایگاه ما آمده بود. من دریافتم که او از مسایل دینی چیزی نمی داند. او یک خلقی و یک کافر است. باید کشته شود.
سعادت لنگ: پس این مسئله را باید در یک گوشه مورد بررسی قرار بدهیم. بیایید کمی از پایگاه دورتر برویم تا حرف بزنیم.
[هر شش نفر از پایگاه دور می شوند.]
سعادت لنگ به دو بادیگاردش: بکشید این سید خائن را. او می خواهد جنرال آصف خان را بکشد. نمی گذاریم او به این خواست کثیفش برسد.
[سعادت لنگ با دو بادیگاردش به سید علوی و دو بادیگاردش حمله می کنند و تا آن زمان به آنان شلیک می کنند که دیگر جایی از بدنشان تکان نمی خورد.]
سعادت لنگ دست به مخابره اش می برد و به مرکز مخابره کرده می گوید: من سعادت لنگ هستم. من سید علوی را کشته ام. زود بیایید تا فرصت از دست نرود.
نیم ساعت می گذرد و موتر جنرال آصف نمایان می گردد. سعادت لنگ موتر را ایستاد می کند و جریان را به جنرال آصف قصه می کند. جنرال آصف به مرکز مخابره می کند تا افرادی را بفرستند تا پایگاه را بررسی کنند. از پایگاه مقدار زیادی پول تومان، وسایل جنگ های چریکی، که اندازه اش بی حد و حصر است، و مقدار زیادی اسنادی کشف می شود که مستقیماً از سوی ایرانی ها فرستاده می شده است.
صحنه پانزدهم:
حاضرین در صحنه: سردار شفیع و داود دیوانه معاون شفیع.
محل حادثه: غند دوی پیاده.
سردار شفیع خطاب به داود: خودت می دانی که من در کابل و سراسر هزارجات جاسوس دارم. به همهی شان منظم پرداخت می کنم. آنان به من اخبار دست اول را تهیه می کنند. فقط از این طریق است که یک نوع احساس آرامش در من بوجود می آید. من یک احساس عجیبی دارم. فکر می کنم هزاره ها یکه و تنها در مقابل تمامی جهان ایستاده است. هیچ دیگر پیوند های مذهبی و سیاسی اهمیتی ندارند. همه می کوشند در افغانستان پشتون ها به نسبت خوی آتشین شان بتوانند دیگر اقوام و ملیت ها را سرکوب کنند و از این طریق بتوانند آنها یک حاکمیت یک سره و یک جانبه در افغانستان داشته باشند. بیشتر از همه از ایران می ترسم که سادات را مانند مار بین آستین در میان هزاره ها کمک می کند تا مگر اینکه بتوانند این مردم بد بخت را در قبضهی خود داشته باشند. از سوی دیگر پشتون ها سه صد سال شده که از جنوب کوه های سلیمان بسوی افغانستان پیشروی کرده اند، و اخیراً خود را به نژاد آریا پیوند زده اند، فکر می کنند افغانستان مال پدری شان است. هزاره ها که هزاران سال است در افغانستان زندگی می کنند بیگانه به حساب می آیند.
نمی دانم این تئوری که هزاره ها اولاد های چنگیز خان است از کجا و اختراع کی است. من هیچ شکی ندارم که یک پدیدهی استعماری باید باشد. مطابق این تئوری ایرانی ها هم به خود اجازه می دهند هر قدر بخواهند از این مردم را بکشند. در حالیکه هزاره ها سه هزار سال قبل از شمال غرب دریای خزر به سوی افغانستان رانده شده اند. دریای خزر اصلاً از نام همین قوم گرفته شده است. این تئوری استعماری این همه نا درست استفاده می شود و ایرانی ها هیچ همبستگی مذهبی با مردم ما احساس نمی کنند. اگر چی آنها به جز از احمد شاه مسعود به دیگر هیچ کسی حق حاکمیت در افغانستان را نمی دهند، اما به هر صورت به خصوص در مقابل هزاره ها که شیعه هم هستند، بلکه صادقانه شیعه هم هستند، جبههی دشمنی را گرفته اند. سادات فقط به نام اولادهی پیغمبر در میان هزاره های خوشباور زندگی می کنند و به این ترتیب به انواع گوناگون مورد استثمار مذهبی سادات قرار می گیرند. سادات مانند یک انگلی در میان هزاره ها زندگی می کنند و از خون این مردم تغذیه می کنند. این استثمار مذهبی به این قوم نا شُکر این اختیار را داده است که بی شرمانه خود شان را رهبران واقعی مذهبی هزاره ها فکر کنند و همواره در مقابل این مردم جببهه بگیرند.
تا جاییکه من در جریان احوال هستم، در سراسر هزارجات هر جنگی که صورت می گیرد با نیرنگ های ایرانی ها و سادات صورت می گیرد. هر جا می کوشند تصویری نادرستی از هزاره ها ترسیم کنند. این مسایل تا آنجا پیش رفته است که دیگر غربی ها بر هزاره ها هیچ اطمینانی ندارد. رهبران ما تا هنوز نتوانسته یک ارتباط مستقیم و بی واسطهیی بین مردم هزاره و غربی ها ایجاد کنند. این حادثه روز بروز خرابتر می شود. طوریکه تمامی رادیو ها دیگر از موفقیت و کامیابی هزاره ها یاد نمی کنند. ایرانی ها که همیشه از سقوط هزارجات حرف می زنند. بارها ما دشمنان را فرار داده ایم ولی رادیوی ایران بی شرمانه از عقب نشینی ما حرف می زنند. بی بی سی هم روی خوشی به هزاره ها نشان نمی دهد. گویی هیچ مردمی بنام هزاره در افغانستان وجود ندارد. از مقاومت مردمی و ملی مان در مزار هیچ کس یاد نکرد. این یک حادثه تاریخی بود. حادثهایکه در تاریخ افغانستان بی سابقه بوده است.
اما وقتی جهان ما را تنها گذاشته اند، خوشبختانه همت مردمم است که به من آرامش خاطر می دهد. روزی، چی من و تو باشیم یا نه، این مردم برای حفظ آبرو و عزت شان از خود شان دفاع خواهند کرد. این یک افتخار است که من هزاره هستم و در خدمت مردمم قرار دارم. جهان بلاخره به سراغ این مردم بی دفاع خواهد آمد. من به این نکته اطمینان دارم. اما اگر تا آن زمان دشمنان ما بخصوص ایرانی ها و سادات سران ما را نکشته و حد اقل به یکی شان اجازه ظهور بدهند. حتی وقتی یک پسر هزاره ابراز وجود می کند به شکلی از اشکال او را از بین می برند. ظاهر اطهری را که می شناسی. شنیدم هر جا می رفت و هر جا سخن می زد از هزاره می گفت. ایرانی ها فکوری را در شهرستان تحت فشار قرار دادند تا او را از بامیان به هر شکلی شده بخواهد. فکوری به فامیل ظاهر اطهری اخطار داد که پسر شان را از بامیان بخواهد و گر نه فامیلش را از بین می برند. حالا این اطهری بیچاره در پاکستان است و در معدن ذغال سنگ کار می کند. هفته گذشته چند ایرانی را سر راهم دیدم و لت و کوب کردم. اما دلم هرگز سرد نمی شود.
اگر روزی آرامی به کشور ما باز گردد، من سید حسین انوری را به دادگاه خواهم کشاند. به اندازه کافی دلایل شهودی در مقابل وی دارم که به دادگاه بکشانمش. تا حدی وی از هزاره ها نفرت داشته است که به افرادش در راه های هزاره ها امر می کرده است که هر هزارهیی را دیدید بپرسید ازش نمازش را خوانده است، اگر خوانده بود بکشیدش. نمی دانم این سادات از هزاره های بیچاره چی می خواهند. آنان بلاخره به قوم یهود تبدیل خواهند شد که دیگر در افغانستان و بخصوص در میان هزاره ها جایی نخواهند داشت. یهودی ها در میان تمامی اقوام جهان جا داشته اند و در نازک ترین لحظات خیانت های عظیمی به مردم اطرافش نموده اند. زیرا آنان با اقوامی که زندگی دارند احساس مشترک ملی ندارند. به ارزش های ملی این مردم ارزش نمی گذاشته اند و بزرگترین خیانت ها را در حق آنها نموده اند. درست مثل شرایط حاضر که ما هزاره ها برای احیای هویت مان مبارزه می کنیم، سادات در این شرایط می کوشد ما را به بردگی ایرانی ها بکشانند. ما از دشمنان مان در جبهه هرگز ترسی نداریم. ترس مان از دوستان داخل آستین ما هستند.
اما به یک چیز ایمان دارم. آن همت هزاره ها است. هزاره ها به مرحلهیی رسیده اند که در بین شان قوم ها به ملیت منحل می گردد. این یک نقطهی عطف تاریخ است در تاریخ هزاره ها. در این مرحله مقدس ترین ارزش در زندگی هزاره ها شکل می گیرد. وقتی ملیت شکل می گیرد منافع ملی نیز همراه با آن شکل می گیرد. و منافع ملی مقدس ترین چیز است در میان یک ملیت. برای حفظ منافع ملی در سراسر ملیت یک نوع احساس از خود گذری ایجاد می گردد. یک نوع احساس ملیتی شکل می گیرد. احساسی که همه احاد درون یک ملیت را به هم پیوند می دهد. همه در شرایط اضطراری از جان خود می گذرند تا منافع ملی شان را حفظ کنند. سابق هزاره ها به نام قوم های درونی شان شناخته می شدند. همهی هزاره ها به قوم ها تقسیم شده بودند. قوم ها بزرگترین واحد ساختاری اجتماع هزاره ها را تشکیل می دادند. هر کسی به خانواده و قومش منتصب می شد. خارج از قوم کسی اهمیت نداشت. اما حالا این قوم ها به یک ملیت منحل می گردند. دیگر هر جا سرحد هزاره ها باشد سرحد احاد آن خواهد بود. دسترسی به منابع اقتصادی، دسترسی به درس و تحصیل، امنیت در محدوده های ملیت و غیره اجزای منافع ملی ملیت ما را تشکیل می دهد. به این طریق ما به این منافع ملی یک نوع پیوند احساسی و جانی پیدا می کنیم. از هر طرفی که خطری متوجه یکی از اجزای منافع ملی ما وارد گردد با حساسیت خاصی جواب می دهیم. دیگر اهمیت فردی و خانوادگی از بین می رود. همه چیز در کلمهی ملیت خاتمه می یابد. مردم ما بی شک در آینده برای منافع ملی شان در هر جا جان شان را فدا خواهند کرد. نه تنها مردم ما، بلکه هر اجتماع دیگری که در آستانهی شکل گیری ملیت قرار می گیرند، به منافع ملی شان پابند و استوار باقی می مانند.
این مسئله بار ها در تاریخ تکرار شده است. دو جنگ جهانی اول و دوم که جان میلیون ها انسان را گرفت برای حفظ منافع ملی شکل گرفته بود. من این احساس را دارم که همه مردم افغانستان در این مرحله قرار گرفته اند. همه با منافع ملی شان احساس پیوند می نمایند. با این احساس می شود هر گونه تجاوز خارجی را کنار زد. زیرا مردم ما در این مرحلهی خاص به شکل دیگری به جنگ خواهند پرداخت. از خود گذری های عجیبی خواهند کرد. تاریخ را به شکل دیگری خواهند نوشت. این قهر ملیتی را نمی دانم چگونه این مردم در مقابل بیگانگان و متجاوزین نشان خواهند داد. در این مورد هر گونه خشونت روا می باشد. هر کشوری که به کشور ما کمک می کند فقط به اساس یک مسئله این کمک را اساس می گذارد: منافع ملی خود شان.
به همین گونه مردم ما هم هر واکنشی در مقابل آنها نشان بدهند، بی شک منافع ملی شان را در نظر خواهند داشت. این از خود گذری به شکل فهمیده و آشکار صورت نمی گیرد. این احساس را فقط با خشم و آدم کشی می توان بیرون داد. یگانه چیزی که این احساس وحشی را جوابگو باشد، همانا احترام گذاشتن به منافع ملی ما خواهد بود. فکر کنم جهان به مرحلهیی رسیده است که باید تمامی کشور های جهان، ملت ها در کشور های تک ملتی و ملیت ها در کشور های چند ملیتی منافع ملی شان را در سراسر جهان داشته باشند. جهان باید به زون های اقتصادی تقسیم گردد و هر کشور، ملت و یا ملیت در تولید اقتصادی جهانی اشتراک داشته باشند. فقط وقتی احساس کنند که منافع ملی شان در جهان مطرح است دست از خشونت و وحشی گری خواهند برداشت. فقط و فقط صنعت و منافع صنعتی است که در این مرحله این احساسات را فرو می نشاند. صنعت مادر، صنعتی که مردم ما احساس کنند گدا نیستند. از بازوی خودشان نان می خورند. آخ که چقدر می خواستم مردم جهان به این موقعیت حساس متوجه گردند. بدانند که مردم ما در چی حالتی قرار دارند.
وفاداری به منافع ملی هر گونه وسیله را توجیه می کند. شاید ماکیاولی در چنین یک مرحلهیی در تاریخ مردمش زندگی می کرده است. در کشور هایی که قوم ها به ملیت ها منحل می گردند، هر کس ماکیاولی خودش خواهد بود. هر جنگ و هر تجاوزی توجیه مثبت خواهد داشت. حتی روشنفکران ما در این شرایط نمی توانند این جنگ ها خشونت آمیز را رد کنند. یک نوع پیوند احساسی با آنچه در بین مردم ما می گذرد، پیدا می کنند. هیچ کس نباید واکنش یک ملیت را در مقابل حفظ منافع ملی شان وحشیانه یا غیر انسانی قضاوت کنند. نمی دانی که منافع ملی چی تقدس بی نهایتی دارد. هر چی در این مرحله و بعد از این رخ بدهد در بین مردم ما از تقدس خاصی برخودار خواهد بود. ولو با فجیعانه ترین شکل آن هم صورت بگیرد. حقوق بشر و مقوله های دیگر از این دست پدیده های فرا تر از این مرحله اند. وقتی به منافع ملی ما احترام گذاشتند و به ما اجازه دادند در اقتصاد جهانی جای خود ما را داشته باشیم، بعد از آن حق دارند از ما بپرسند که خودمان را به مسایلی از قبیل حقوق بشر و غیره پابند نشان بدهیم. منافع ملی آن قدر مقدس است که هر نوع تقدس مذهبی را فدای آن خواهیم نمود. این چیز ها را که خودت به چشم خود می بینی. مذهب باید در این مرحله این منافع را حمایت کند. در غیر آن از موقعیت مقدسش کنار خواهد رفت.
من به این خاطر می گویم که سادات نباید با سرنوشت مردم ما در این شرایط حساس بازی نمایند. آنان حق دارند مانند یک ملیت جدا گانه در بین هزاره ها برای منافع خودشان مبارزه کنند. اما اگر این که آنها بخواهند در این شرایط این همه حساس به منافع ملی ما صدمه بزنند دیگر نخواهند توانست این خسارت را جبران کنند. این برای مردم ما غیر قابل تحمل خواهد بود. سادات در میان مردم ما چنان منفور خواهند شد که مانند هتلر سران ما از کشتار جمعی آنها لذت خواهند برد. اگر می خواهند سرنوشت ملی شان را با تاجک ها حک بزنند، که ما در این زمینه حرفی نداریم. اما در عوض آن اگر صداقت شان را در این راه با خون مردم ما می خواهند ثابت کنند، بزرگترین اشتباه تاریخی را متحمل خواهند شد.
نه تنها سادات که خطابم به هر ملت و یا کشور دیگری است که اگر می خواهد در میان این مردم جای پای خوبی داشته باشند بهترین موقع آن همین حالا خواهد بود. زیرا همه پدیده ها در این شرایط در حافظهی ملی مردم ما ثبت خواهد شد. در فرهنگ و هنر آیندهی ما انعکاس خواهد یافت و جایگاه مقدسی در میان مردم ما خواهد داشت. این واقعاً یک مرحلهی تاریخی است در سرنوشت مردم و کشور ما. حادثهی پایگاه سید علوی نشان می دهد که بخصوص ایرانی ها در این موقعیت حساس به طور خاینانهیی به مردم ما خیانت می کنند. من از این پایگاه تروریستی تا حال این امید را نداشتم. می گویند هزاران نوع ماین های مختلف النوع از آنجا کشف شده است. همه موادی بوده است که برای جنگ های چریکی بدرد می خورده اند. مواد خوردنی هم به وفور پیدا می شده است. فکر کنم سادات می خواسته اند از این پایگاه یک جنگ نا مقدس را علیه هزاره ها براه بیاندازند. طوری که هر کسی را در این راه که یگانه راه مواصلاتی هزاره ها است به دام بکشانند و یکی یکی بکشند. اسناد زیادی از این پایگاه بدست آمده است. همه از اطلاعات گستردهی آنان با ایرانی ها حکایت داشته اند. آخ که چقدر نا جوانمردانه عمل می کنند. دیگر نمی گویم که دردم زیاد می شود. بس است. . . ادامه دارد .....
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 22:11  توسط محمد یوسفی
|
|