|
صحنهی هشتم:
حاضرین در صحنه: رحیم و سخیداد. محل واقعه: خانه رحیم.
رحیم که هر دو پایش را در جنگ های غرب کابل از دست داده است و کار هم نمی تواند در خانهی فقیرانهای با مادرش زندگی می کند. او پسر باهوشی بوده و از تنهایی رنج می برد. سخیداد گاه گاه به او سری می زند و هر دو دربارهی مسایل روز حرف می زنند. خانه بسیار فقیرانه است و حتی دوشکی در آن هموار نیست. رحیم منتظر سخیداد است.
[در این وقت سخیداد وارد خانه می شود. ]
رحیم [که خنده بر رویش گل بسته] می کوشد به خود تکانی بدهد. و به سخیداد سلام می گوید. سخیداد: سلام. چی حال و احوال داری. بخیالم بسیار دق شده باشی. تنهایی مشکل است. ر: بسیار مشکل است. به هر صورت می گذرد. خوب شد آمدی. منتظرت بودم. [رحیم از مادرش خواهش می کند که چای بگذارد.] س: خوب دیر شده از خبر های زیبایت چیزی نشنیده ام. از زندگی نگو که بسیار خسته کن است. بگو برایم که چی شنیده ای و چی دیده ای. ر: چی برایت بگویم بگذار چای دم شود بعد برایت قصه می کنم. تو از خود بگو با قرضداری ها و زندگی چگونه می گذرد. س: والله بسیار مشکل است. کار نیست و در پوسته هم گاه پول می رسد و گاه نه. ر: فقط همین جنگی که در پیش رو داریم برایمان یک راه امید است که بلاخره بعد از همه نا امیدی ها شراره های امیدی بسوی مان بتابد. همین امید های در نا امیدی ما را زنده نگه میدارد. و الی همه زیر این همه بار نا امیدی خرد و خمیر می شدیم. خدا قهرمانان ما را زنده نگه بدارد که از خیر سر شان ما به همین امید واهی زنده مانده ایم. من که دیگر امیدی در زندگی ندارم مگر اینکه روزی تابش آزادی را بر خرمن امید مردم خود بنگرم. صد حیف که رهبریی سالم نداریم تا بتواند از این جریان خروشان استفاده نماید و آرزو های این خلق بلا دیده را برآورده بسازد. این قهرمانان حاضرند خون شان در راه مردم و آرمان های شان بدهند. سخت تشنهی یک رهبری نیکو و سالم اند. این یک جریان خروشان است که خود جوش سر زده و همین طور هم براهش ادامه خواهد داد. از هیچ کس خط مشی نمی گیرند اما به هر صورت باز هم همان کاری را می کنند که در بهترین شرایط می شد از آنان انتظار داشت. مثل این که تاریخ مانند یک موجود زنده به راهش ادامه می دهد و مردم گوشت و پوست این تاریخ را تشکیل میدهند. لازم نیست شعار داشت، لازم نیست ایدیالوژی داشت، لازم نیست رهبری داشت. فقط باید نبض تاریخ را درک نمود و خود را در جریان خروشان آن قرار داد. با همه نیرو باید رزمید تا این تاریخ – این جریان خروشان به راه بیافتد. و الی همه چیز در سکوت خواهد مرد.
خوب شد در این شرایط نیرو های خارجی ما را به حال خود ما واگذاشته است. و الی مسایل این راه را نمی پیمودند. امریکا و انگلیس که خود را مالک بلامنازع افغانستان بعد از روس ها می دانند از درک مسایل جاری در افغانستان – تاهنوز که هنوز است – سر در نمی آورند. آنان نمی دانند که یک کشور تا دندان مسلح و فقیر که دیگر همه شیرازه های اقتصاد کهنه در آن در هم شکسته است، اگر به حال خود واگذاشته شود چی راهی را خواهد پیمود. آنان می خواهند تا از مزدوران دو صد سالهی شان استفاده کنند. از این رو طالبان را تا دندان مسلح نموده اند و برای پاک سازی افغانستان از نیروهای شورشی به این کشور فرستاده اند. به این امید که برای افغانستان جدید و در خط فرمان شان یک ملیت حاکم باشد. حاکمیت چند ملیتی در این کشور سابقه نداشته و از این رو از سوی مالکان جدید چندان مورد پذیرایی قرار نمی گیرد. آنان طوری که قبلاً گفتم یک ملیت حاکم می خواهند. بد بختانه در جریان اشغال شوروی آنان در کمپ های نظامی که در پاکستان بر گزار نموده اند با نازل ترین اقشار اجتماعی پشتون ها که بیشتر کوچی هستند در تماس آمده اند و فکر می کنند آنان می توانند نمایندهی تمام عیار همه اقوام افغانستان باشند. یا اینکه آنان از رنگارنگی پس زمینهی اجتماعی افغانستان اطلاعی ندارند و یا اینکه نمی خواهند دیگر ملیت ها را در آیندهی افغانستان سهم بدهند. از این رو آنان می کوشند پشتون ها را از همان جنبه ایکه می شناسند بر سرنوشت افغانستان حاکم بسازند. چنین یک حاکمیتی بر یک کشور مستعمره بهترین ثمره ها را خواهد داد. بد بختانه که از افغانستان فقیر امید هیچ گونه بازار اقتصادی هم نمی رود این کشور بیشتر به لحاظ موقعیت ژئوپولیتیکی اش می شود به عنوان یک میدان تاخت و تاز بر سراسر منطقه چیزی در پلان گنجانید و بس.
[ در این وقت مادر رحیم چای را می آورد و خود از خانه بیرون می رود. ]
بنا بر همین بر داشت ها این ملیت های درون افغانستان بر حال خودشان گذاشته شده اند. این که این جنگ این همه به این خشونت گراییده نشانی از مخالفت رهبران آن نیست. خودت میدانی که رهبران در نظام های جهادی هیچ اهمیتی ندارند. این که این جنگ به این خشونت کشیده شده نشان دهنده شرایط جدید اجتماعی است که میرود تا بر تقدیر این کشور حاکم شود. این کشور وارد مرحله جدید از رشد تاریخی و اجتماعی اش گردیده است. مرحله ظهور ملیت ها به عنوان عناصر سازندهی این کشور. خشونت های ملی نمایش گر اختلاف رهبران ما نیست. آنان از اختلافات درونی ما کم ترین اطلاع را دارند. هر باریکه آنان با هم مجلس نمایند آنوقت به اختلافات عمیق میان این ملیت ها مطلع می گردند. از این رو جنگ های بعدی که از حمایت رهبران نیز برخوردار خواهد بود، بیشتر خشن تر خواهد بود. همهی ملیت های ساکن این کشور از زندگی فقیرانه در دهات بیزار اند و بسوی شهر ها رو می آورند. در شهر آنان خواهان حقوق بیشتر سیاسی و اجتماعی اند. از این رو چنین هدفمندانه برای این هدف می جنگند. وضع دهات رقت بار است. ارکان اساسی زندگی دهاتی را در کشور مان تولید زراعتی، دامداری و جمع آوری بته های کوهی برای گرم نگه داشتن زمستان تشکیل میدهد. بنا بر قطع شدن برف و باران در چند سال اخیر نه دیگر تولید زراعتی ممکن است، نه کوه ها علوفه یی میدهند که دامداری بقا بیابد و نه کوه ها دیگر بته هایش را زنده نگه داشته می تواند. زندگی در دهات رنج دایم است. مردمیکه در دهات زندگی می کنند باید به هر صورت کارگری در خارج از افغانستان داشته باشند تا بتوانند از زیر بار مصارف روزانهی شان برآیند.
این زندگی تنگ دهاتی این مردم را در درون شان بسته بود. آنان به جز از قوم و فامیل شان کسی را نمی شناختند. امروزه این زندگی تنگ دهاتی دیگر کفایت گذران روزگار را نمی کند. این است که این قوم ها در درون ملیت ها برای ایجاد یک آیندهی با ثبات مبارزه می کنند. در یک کشور که تا دندان مسلح است خواهی نخواهی این مبارزه به این خشونت ملیتی می انجامد. قومیت ها در درون ملیت ها ذوب می شوند و هویت های بزرگتری را ایجاد می کنند. این هویت بزرگ خودش را در آیینهی آینده متمایل بسوی شهر می بیند. از این رو برای یک زندگی بهتر در شهر به مبارزه بر می خیزد. اما این مبارزه در این شرایط هرگز نمی تواند رنگ و رخ ملیتی به خود بگیرد. از یک سو پشتون ها از دو صد و پنجاه سال سر قدرت بوده اند و مبارزه خواهان فکر می کنند برای بیرون شدن از زیر اسارت و قیادت پشتون ها می جنگند. چون هزاره ها از یک موقعیت اجتماعی پایین در کشور بر خورداند، تاجک ها هرگز نمی کوشند از نگاه سیاسی با هزاره ها همدوش بجنگند، بلکه چنانکه دیده می شود بیشتر می کوشند خود را در مقام برتر قرار دهند. ازبک ها در این تنگنا های اقتصادی به آن شکل باید و شاید وارد نشده اند. از این رو این جنگ در میان آنان کم تر رنگ ملیتی بخود خواهد گرفت. آنان بیشتر برای دفاع از مناطق و سرزمین شان خواهند جنگید.
کشور های همسایه از سوی دیگر وارد کارزار های سیاسی در کشور می شوند. پاکستان برای حفظ برتری اقتصادی اش بیشتر خواهد کوشید در اوضاع داخلی کشور دخالت نماید. چنانچه آنان طالبان را تا دندان مسلح نموده اند و از هر گونه حمایت نظامی و سیاسی برای شان دریغ نمی کنند. تغییرات در سمت های سیاسی و نظامی در کشور پاکستان گواه آن است که این کشور وضعیت نا هنجار اجتماعی و اقتصادی کشور افغانستان را در اولویت کارزار های سیاسی اش قرار داده است. آنان با آخرین قدرت شان می کوشند تا وضعیت اجتماعی و اقتصادی این کشور همسایهی شان را در بی سرو سامانی نگه دارند. کشور افغانستان از نگاه واردات غله جات و سایر ضروریات زندگی سخت وابستهی پاکستان است. ایران نیز در تغییر اوضاع این کشور چندان راضی نیست. از این رو می کوشد تا افغانستان را به حیث یک میدان جنگ در همسایگی اش نگه دارد. از این رو می کوشد مسعود را بعنوان یک سردار جنگی بر همهی امورات این کشور نگه دارد و سایر قومیت ها را سرکوب نماید تا نتوانند هویت ملی شان را شناسایی نمایند. بخصوص در این زمینه ایران مشوش شکل گیری هویت هزاره ها و شعیه ها است. زیرا ایران با تئوری ولایت فقیه می خواهد گل سر سبد جهان شیعه باشد و هرگز به این حاضر نیستند که هزاره ها در زیر دماغ شان به خاری مبدل گردد. سادات می کوشند ستون پنجم به نفع ولایت فقیه ایران را در میان هزاره ها بازی نمایند. ایرانی ها سخت مشوش حرکات حزب وحدت جناح خلیلی اند. هر گونه حرکت این جناح را زیر نظر دارند و از خودکامگی این جناح سخت هراسان است. آخر هزاره ها یک تعداد مرجع ولایت دارند که با روی کار آمدن آنان در افغانستان دیگر بازار مکارهی ولایت فقیه ایران خواهد خوابید و دیگر از یگانگی جهان شیعه حرفی در میان نخواهد بود. از این رو آنان به سختی می کوشند تا جناح اکبری را سر قدرت بیاورند تا به این ترتیب یگانگی جهان شیعه را حفظ نمایند. ایرانی ها سپاه پاسداران اکبری را دنبالهی سپاه پاسداران ولایت فقیهی ایرانی می دانند و با تمام قدرت می کوشند تا آنان را روی کار بیاورند. یگانه کسی که سر راه شان قرار گرفته است قوماندان شفیع است. شفیع با نبوغ نظامی اش همهی امور اجتماعی هزاره ها را زیر نظر دارد و بخصوص عرصهی سیاسی این ملیت را بخوبی در دست دارد. اگر به او چیزی اتفاق بیافتد بدان که این ملیت به زودی در کام ایران هضم خواهد شد.
هزاره ها در این میان از نبود یک رهبری سالم سخت در تنگناه قرار دارند. رهبریت روحانی هزاره ها تحت رهبری خلیلی حقایق اجتماعی را نمی توانند با دقت بنگرند. آنان از متن مردمی این جامعه بر نخاسته اند و درد های اجتماعی مردم هزاره را بخوبی درک نمی توانند. آنان از صلاحیت رهبری چنان نا آگاه اند که حتی میان صلاح دید های حزبی شان و صلاح دید های مردمی شان فرقی گذاشته نمی توانند. این را باور داشته باش که آنان روزی این مردم را فدای صلاح دیدهای حزبی شان خواهند نمود. میان این قوای خود خاسته و مبارز با این نیرو هایی که فکر می کنند رهبری را در دست دارند هیچ رابطهیی وجود ندارد به جز از رابطهی توضیح اسلحه. حتی اگر این رهبری نمی بود این مردم با همین امکانات وجود می داشتند و از خود دفاع می کردند. چنانچه قوماندان شفیع را می بینی که کاملاً مستقل نیرو هایش را اداره و رهبری می کند و با این رهبری هیچ گونه وابسته گی ندارد. به هر صورت اگر این رهبری وجود نمی داشت همین قهرمانان را می داشتیم و همین قهرمانان از ما دفاع می کردند. زمانیکه ما در غرب کابل می جنگیدیم، در آنزمان همه مستقل می جنگیدند و از بابه مزاری تقریباً هیچ چیزی بدست نمی آوردند. همین مسئله در تمامی جناح های دخیل در جنگ در افغانستان صدق می کند. همهی شان مستقل می جنگند.
این جنگ در شرایطی که کشور در یک خلأ قدرت به سر می برد و همه جا اسلحه فراوان دیده می شد، ناگزیر باید در می گرفت. همه ملیت های ساکن در این کشور می خواهند در آیندهی این کشور حق داشته باشند. چنین است وقتی که منافع ملیت ها با هم تصادم می نماید، آنان راهی ندارند جز جنگ. این در تقدیر ملیت ها نوشته شده است. درست همین قضیه در یوگوسلاوی سابق اتفاق می افتد. این دو کشور از نگاه رشد تاریخی در شرایط یکسانی قرار دارند. با وجودیکه آنان در اروپا زندگی می کنند و بسیار ثروتمند تر از ما هم هستند اما به هر صورت تصادم منافع ملیت ها در آن کشور غنی اروپایی راهی جز جنگ باقی نمی گذارد. این قانون طبیعت است. گویی مردم جنگ را احساس می کنند. شعار های شان در تقابل با هم قرار می گیرد. شیوهی زندگی شان در تقابل با هم قرار می گیرد. و این به چیزی نمی انجامد جز جنگ. و اینکه چرا این جنگ این همه خشونت را بخود می گیرد، بخش دیگریست. در چنین جنگ هایی جناح های محق اند و جناح های دیگر محق نیستند که به جنگ ادامه بدهند. مثلاً ببین پشتون ها دیگر ملیت ها را رد می کنند و قدرت را تنها برای خود می خواهند. در حالیکه ملیت های دیگر سهم خود را از قدرت می خواهند. در این صورت ملیتی که خود را این همه حقیر و نادیده گرفته می بیند به مبارزه بر می خیزد. عین همین حادثه در جنگ های یوگوسلاوی اتفاق افتاده است. این جا مسئله فرهنگ و دیگر مسایل در نظر نیست. بلکه مسئله حق و حقوق است. چنانچه ناشناس در آهنگ آخیرش می گوید که این جهاد قدرت نیست، جهاد تاریخ و فرهنگ است. او به این وسیله پشتون ها را به یک جنگ فرهنگی یا ملیتی فرا می خواند. از سوی دیگر این از برقرار شدن فرهنگ جنگ و فرهنگ ملیتی فعلی پیدا است. داود سرخوش در یک سو و عبدالله مقری در سوی دیگر همواره هم ملیت هایشان را به جنگ دعوت می کند.
مسئله قابل یاد آوری خشونت این جنگ است. پشتون ها به هزاره ها و تاجک ها حمله می کنند و هرگز آنان را به عنوان همتایان اجتماعی شان قبول نمی کنند. بخصوص سیاف که مخالف وجود هزاره ها بعنوان شیعه نیز هستند. همواره بالای مناطق هزارهگی حمله می کردند و گناه شروع جنگ را به گردن هزاره ها می انداختند. به این طریق هزاره ها که از سخن گوی درستی بر خوردار نیستند نمی دانند در این میان چی کنند. خوب وقتی که چارهیی جز جنگ نباشد پس به چی عنوان می توان جنگ را توجیه کرد. هیچ راهی نیست که این جنگ توجیه شود. کسی قبول نمی کند که هزاره ها نه برای قدرت که برای هویت و حق شان می جنگند. پس راهی نمی ماند جز اینکه با خشونت در مقابل همدیگر بجنگند. خشونت به مفهوم عدم توجیه جنگ است. این چاره یی ندارد. باید جنگ به همین طور ادامه بیابد. هر کسی در توان خودش به خشونت می پردازد. منتهی دیگران سخنگو دارند و سخنان شان را به گوش دیگران می رسانند، به جز هزاره ها که هیچ سخنگویی ندارند و نداشته اند. بابه مزاری یک رهبر قوی بود اما از یک موقعیت پایین اجتماعی حرف میزد. این بود که حرف او را در مقابل دیگران کسی قبول نمی کرد. جنگ های ملیتی همیشه خشن هستند. جنگ های اول و دوم جهانی را ببین. همه بخاطر مسایل ملیتی براه افتاده بود. و جنگ دوم جهانی به تقسیم اروپا به اساس ملت ها انجامید. این جنگ نیز مانند آن جنگ ها خشن هستند و تا سرحد جدایی دوام خواهد داشت. مگر اینکه معجزهیی رخ بدهد و دامن جنگ به لحاظی متوقف گردد. این مطالبی که من می گویم شاید در هیچ کتاب جامعه شناسی نیامده باشد. اما من آن را درک می کنم. این واقعیاتی است که در این جامعه رخ می دهد و تا کسی در میان شان نباشد نمی تواند آن را درک کند. ما تاریخ خود را به طور زنده در پیش چشم مان می بینیم. و با پوست و استخوان مان درک می کنیم.
تاجک ها در این میان هم پیمانان اجتماعی شان را نادیده می گیرند. آنان هرگز نمی کوشند در موقف اجتماعی پایین هزاره در کشور مان، با هزاره ها سر سازش نشان بدهند. هزاره ها در این کشور از موقف اجتماعی پایینی برخوردار هستند. همیشه کارهای پست مربوط هزاره ها بوده است. چون آنان اکثراً سواد ندارند و وقتی وارد شهر ها می شوند همواره به کار های پست تن می دهند. در فرهنگ به اصطلاح بلند کابلی هزاره بودن یک جرم است. و از همین رو هیچ کس نمی خواهد با این ملیت سر یاری نشان بدهد. ببین همین حالا هم که از جنگ رویاروی در شهر کابل گذشته، همواره تاجک ها می خواهد در مواقع تنگ هزاره ها را به جنگ راه دهند. آنان می خواهند تا می توانند افتخار این جنگ را خود کسب نمایند. در این میان ایرانی ها با توجیه اشتباهات ملی شان همواره جناح تاجک ها را می گیرند و به اصطلاح می خواهند از هم ملیت های آریایی شان طرفداری کنند. غافل از اینکه آنان همبستگی پشتون ها را نادیده می گیرند. پشتون ها از حمایت تمام عیار نظامی و سیاسی پاکستان و انگلیس برخوردار است. خودت می دانی که انگلیس ها به جنگ های فرهنگی زیاد مهارت دارند. آخر آنان استعمار کهن هستند. طرفه های جنگ افغانی را خوب می دانند و در این جنگ ملیتی جناح پشتون ها را گرفته اند. این بسیار به نقص افغانستان و ایران خواهد. اگر ایران دیر بجنبد، افغانستان به باد فنا رفته است. برای انگلیس ها و امریکایی ها به عنوان صاحبان اصلی افغانستان دو واریانت وجود دارد. یا اینکه جنگ را زیر بیرق پشتون ها ادامه بدهند و یا خود وارد جنگ گردند. اما برد به هر صورت به نفع آنان خواهد بود، چون ایرانی ها این جنگ را کم می گیرند. بسیار کار هایی غیر مجازی می نمایند که در این زمان اصلاً وقت آن نیست. وحدت جهان شیعه به چی معنی. آنان از این غافل هستند که در یک جنگ ملیتی منافع مذهبی فدای منافع ملیتی می شود. آنان می کوشند در جناح هزاره ها جنگ را به نفع وحدت جهان شیعه عنوان کنند. از این رو همواره خواهان این هستند که جناح اکبری سر قدرت بیاید. آنان جناح اکبری را دنبالهی سپاه پاسداران ولایت فقیهی می دانند. در واقعیت نیز اصل ولایت فقیهی راسیسم ایرانی را نمایندگی می کند. من یادم می آید که دوستم برایم می گفت که در جلسهیی بوده است که در آن خصوصیات ولایت فقیه ارائه می شده است. ایرانیان با توصیف شخصی که در رأس ولایت فقیه قرار بگیرد به این هم تأکید نموده است که شخص ولایت فقیه باید حتماً ایرانی باشد. این یک وقاهت شاخدار است که از سوی ایرانیان سر می زند. آخر ما را چی به ولایت فقیه. ما که نه ایرانی هستیم و نه خواهان ولایت فقیه. این جنگ تاریخ و فرهنگ است. و باید ما برای فرهنگ و تاریخ مان بجنگیم نه برای ایران.
اگر چی هزاره ها حتی در سطح رهبری، که یک رهبری روحانی است، به این نتیجه رسیده اند که دیگر بنام ولایت فقیه نجنگند، اما سادات با موقفِ سیاسی ایکه در رهبری هزاره گی دارند اوضاع را به نفع ایران می چرخانند. سادات قوم یهود افغانستان را در آینده تشکیل خواهد. یهودی ها در تمامی کشور ها حضور داشتند و به کار و بار تجارت می پرداختند. آنان در میان سایر ملیت ها احساس ملی آنان را نداشتند و در بد ترین و حساس ترین شرایط به جنبش های ملی ضربه ها زده اند. از همین رو آنان به چشم بسیار پایین دیده می شوند. به همین صورت سادات نیز در آینده به عنوان یک قوم بیگانه شناخته خواهد شد و مورد تنفر هزاره ها قرار خواهد گرفت. زیر آنان در بدترین وقت و به وجه بسیار شنیعی به جنبش ملی هزاره ها ضربه می زنند. آنان با بسیار مهارت این کار را می کنند. آخر سید سجادی از بنیاد گذاران سازمان نصر است و به مصالح سازمان نصر به طور معمول باید از هر چیز دیگر ارجحیت ببخشد. او به همین قدامتی که دارد همواره توانسته است در میان رهبری هزاره همیشه مصالح مردم را فدای مصالح حزبی و شخصی خودش نموده است. همین حالا هویدا است که سادات چقدر از موقعیت ممتاز مذهبی شان فرو آمده اند. اگر اوضاع به همین منوال دوام کند دیر نخواهد بود که به عنوان یهود از میان هزاره ها رانده شود. آخر تاریخ پنهان نمی ماند. این وقایع از چشم مردم دور نخواهد شد و دیر یا زود آشکار خواهد شد.
ایرانی ها غافل استند از اینکه انگلیس ها تنها طالبان را پشت صحنه ندارند. گروه کرزی نیز در کویتهی پاکستان به عنوان بدیل دموکراتیک طالبان در آنجا مصروف تبلیغات هستند. کاکایم در این گروه کار میکند. آنان گروه بدیل هستند و اگر با طالبان کدام چیزی نادرستی رخ بدهد عروسک های جدیدی در انتظارند. از این عروسک ها نمی دانم انگلیس ها چند تای دیگر در آستین شان داشته باشند که ما هنوز نمی شناسیم. در حال حاضر اسلام افراطی طرفدار نزدیک دموکراسی غربی و بازار جهانی شناخته می شود. درست مانند عربستان سعودی یک حکومت بنیاد گرا می تواند ندای هرگونه دموکراسی را در کشور شان خفه کنند و به این طریق بازار سرمایه و کالای سرمایداران غربی را برای همیشه گرم نگه دارند. انگلیس می خواهد حکومت های بنیاد گرا را در آسیای میانه و جمهوری های سابق شوروی به قدرت برساند. به این ترتیب این کشور ها برای همیشه از کاروان تمدن و پیشرفت عقب خواهند ماند. و بازار کالای سرمایداران غربی برای همیشه بسوی این کشور ها خواهد روانه گردید. از نظر دور نباید داشت که چین و هندوستان نیز اقلیت های مسلمان را در خود دارند که با شورش و طغیان شان مسبب عقب گردی هایی در تاریخ این دو کشور خواهد گردید. اگر چه این تهدید ها چندان جدی نیستند اما به هر صورت یک خطری را تشکیل میدهند. مگر معجزه یی رخ بدهد که انگلیس را از خر شیطان پیاده بسازد و بداند که بنیادگرایی نسخهی خوبی برای دموکراسی نیست.
فکر کنم بسیار حرف زدم. سرت را به درد آوردم. امروز همین قدر بس است. بار دیگر که آمدی برایت قصه خواهم نمود.
س: حرف هایت بسیار شیرین بود. بد بختانه من هم بسیار وقت ندارم. کاری دارم که باید انجام بدهم. من از خدمتت رخصت می شوم. خوب شد خودت قطع کردی و الی من نمی توانستم حرف های شیرینت را قطع کنم.
[ هر دو از هم دیگر خدا حافظی می کنند و سخیداد خانه را ترک می کند. ] صحنهی نهم:
حاضرین در صحنه: سردار شفیع، سخی چریک و کریم گرگ و علیداد راننده یک موتر باربری.
محل حادثه: قرارگاه غند دوی پیادهی جهادی.
علیداد [ که موترش را افراد شفیع متوقف نموده شخصاً نزد شفیع آمده تا بتواند موتر باری اش را پس بگیرد]: قوماندان صاحب سلام. سردار شفیع: سلام. امر بفرمایید. ع: افراد شما موتر باری مرا متوقف نموده اند. خواستم بدانم که با موتر من چی می شود. س ش: طبق معمول باید پنج صد هزار افغانی بدهی تا بتوانی موترت را پس بگیری. ع: چرا پنج صد هزار افغانی. آخر ما چی بدست می آوریم که باز مالیات گونهای بپردازیم. س ش: برای من هیچ ربطی ندارد که شما چی بدست می آورید یا نه. من کارم را می کنم. من با افرادم خون می دهم. بنام هزاره و می خواهم که همه در این کار شریک باشیم. ع: آخر این کجا کار ثواب است. از کجا بدانیم که این پول برای مقاصد جنگی مصرف می شود. س ش: در این باره خاطرت جمع باشد. پول شما فقط به مصارف جنگی مصرف خواهد شد. من این را برای شما خط می دهم. ع: آخر ما این قدر پول را از کجا کنیم. من ماه دو بار از این کوتل ها می گذرم. سال یک بار این پول را بدهیم کافی است. چرا باید هر بار این پول را باید بدهیم. س ش: من آسان ترین راهی را یافته ام تا از مردمم پول بدست بیاورم. تو هر چی مصرف کنی بر مصارف باربری ات حساب می کنی و به این طریق ما می توانیم از مردم خود ما به این صورت مالیه بگیریم. از تو هیچ چیزی کم نمی شود. هر جا رسیدی پول مصرف شده را بالای مصارف باربری حساب کن. مردم هم برایت پول را میدهند. به این ترتیب ماهم به حق خود مان می رسیم و شما هم. این تنها تو نیستی. تمامی راه ها را من بسته ام. از هر راهی که بروی مجبور می شوی این پول را بدهی. من قبلاً هم گفته ام و یک بار دیگر هم تکرار می کنم که اگر شما راننده ها بنام خلق هزاره ماهانه یک صد هزار افغانی دم دروازهی خلیلی بنام خلق بگذارید من با شما کاری ندارم. شما حاضر نمی شوید ماهانه یک صد هزار را داوطلبانه بدهید. من چارهیی ندارم تا این مبلغ را از شما به نحوی بگیرم. شما دو راه دارید. یا این مقدار را در پسته ها تسلیم می کنید و یا داوطلبانه حاضر می شوید ماهانه صد هزار افغانی مالیه برای حزب وحدت بدهید. آخر ماهم مصارف جنگی داریم برای مردم مان خون می دهیم. هیچ زور و اجباری دیگری وجود ندارد. یگانه راهش تسلیم نمودن این پول است. من سوگند یاد نموده ام تا دیگر با خون هزاره ها بازی ننمایم. دیگر شما آزاد استید و حق اعتراض دارید. اما یگانه حقی که ندارید این است که این پول را ندهید. ع: من نمی دانم که مالیه را اگر مستقیم به خلیلی بدهم از بابت شما خاطرم جمع باشد. من چاره ای ندارم جز اینکه از این راه ها عبور نمایم. اما این روا نیست که این مقدار پول را هر بار از ما بگیرید. س ش: میدانی که من هزاران فیر ماهانه سلاح می خرم. میدانی که ما هیچ دوستی نداریم. ایران با چند دانه خرمای گندیده اش هم راه روزی ما را می زند و هم خودش حاضر نیست برای ما پول بدهد. پول هاییکه که او می دهد مصرف افراد مخصوص می شود. به ما هیچ چیزی نمی رسد. فقط افرادی که با سادات درباری رابطه دارند از قبیل افراد جنرال قاسمی، سید سرور و علیداد یک چند قوماندان دیگر می توانند از مصارف ایرانی زنده بمانند. پس به این ترتیب فکر کن. ما هم حق داریم زنده بمانیم یا نه؟ من به امید شما راننده ها زنده ام. من دوازده صد نفر دارم که همیشه سر به کف برای مردم خود جان می دهند. با وصف این هیچ راه درآمدی دیگری ندارند. به جز مالیات این مردم. همهی قطعات نظامی ملیت های همسایهی مان یک راه حمایت خارجی دارند. احمد شاه مسعود از فرانسه و هندوستان تامین می شوند، گلبدین از ایران و سابقاً از پاکستان حمایت می شود. سیاف مستقیماً از اعراب حمایت می شود. و ما؟ هر وقت خارجی ها می آیند تا وضعیت جنگی ما را مورد مطالعه قرار بدهند ایرانی ها با عکس های خمینی راه روزی ما را می زنند. ما به غلط متهم می شویم که حامی مان ایران است. در حالیکه برایت اطمینان می دهم که ما از ایرانی ها یک پول هم بدست نمی آوریم. این مباحثه ها اگر چی راه به جایی نمی برد اما این فایده را دارد که شما را از حقایق پشت پرده آگاه می سازد. من از این دَرَک وقتم را مصرف این مباحث با راننده ها می کنم تا آنان بدانند که پول داده شدهی شان بیجا نمی گردد. و الی من هیچ وقت ندارم وارد این مباحث با راننده ها گردم. از من بشنوید و به همه هم کارانتان هم بگویید که من تا زنده ام از شما پول خواهم گرفت و هیچ راهی وجود ندارد که از این پول دادن رهایی بیابید. من هر وقت در خدمت شما هستم تا برای تان نشان بدهم که تا جایی که در پایگاه مرکزی ام هستم، شما حق دارید برای پولیکه می دهید سوال های تان را مطرح کنید. در عوض من برای تان تضمین می کنم که مال و جان تان در مناطق تحت حمایت من مسئون می ماند. سادات درباری همواره شایعه پخش می کنند که من راننده ها را به زور مجبور به دادن پول می کنم. آنان را لت و کوب می کنم و چیز های دیگر مانند این. تو خودت تمام وقت این دنیا را داری که تحقیق کنی و بیابی که هیچ کس در پایگاه های من مورد لت و کوب قرار نگرفته.
من به ناموس و سر اطفالم سوگند یاد می کنم که پول بدست آمده از شما را در هیچ راهی دیگری جز راه اهداف هزارهگی مصرف نمی نمایم. از این بابت خاطر تان جمع باشد. مصارف زندگی خودم از مالیاتی که روی خویشاوندان پول دار خودم گذاشته ام بدست می آورم. پول بدست آورده از مالیات راننده ها همه مصارف خرید اسلحه و دیگر لوازم جنگی می گردد. من پیش وجدانم از این بابت بسیار مسئول هستم. و به شما راننده ها می گویم که به لحاظ خدا هر جا رفتید از حقانیت این مالیات حرف بزنید و به حرف و شایعات هر کس گوش نکنید. و مرا ببخش که از این بیشتر وقت ندارم. بسیار کار ها دارم که باید انجام بدهم که همه مهم تر این مباحثات است. خدا حافظ.
[ با گفتن این حرف شفیع با بادیگارد هایش پایگاه را ترک می کنند و راننده را تنها می گذارند]. راننده از پایگاه بیرون می آید و نزد معاون شفیع رفته پولش را تسلیم می کند. صحنهی دهم:
حاضرین در صحنه: کریم خلیلی (رهبر حزب وحدت اسلامی)، قربانعلی فصیحی (مسئول بخش ترویج و تبلیغ حزب وحدت)
محل ملاقات: دفتر رهبریی حزب
کریم خلیلی [با نگاه های مشتاقانه به قربانعلی فصیحی نگاه می کند]: فردا جشن افتتاح میدان هوایی شیبرتو است. پول بیش از اندازه زیاد روی این میدان هوایی مصرف شده است. عجیب این است که این بار ایرانی ها همه قوماندانها و بزرگان شورای کمیته مرکزی را به این کار واداشته اند. نمی دانم این ایرانی ها از این میدان هوایی چی می خواهند. گفته اند که به همه شان مصارف حج را بعد از افتتاح میدان هوایی تأمین می کنند. پول هیچ در بساط حزب نمانده است. ایرانی ها که یگانه منبع پولی ما است اصلاً دیگر پول به ما کمک نکرده اند. من این جریان را کمی با شک می نگرم، اما از آنجاییکه بر سید سجادی نهایت اعتماد حزبی را دارم مطمئنم که کاری خلافی نخواهند کرد.
قربانعلی فصیحی: اما من در قبال این سید ها احساس خوبی ندارم. آنان در سازمان مستضعفین پاکسازی اساسیای را در مقابل هزاره ها به اجرا گذاشته اند. بجای هزاره ها همه سادات و تاجک ها و بیات های بامیان را جاگذاری کرده اند. این حرکات مشکوک برای من مفهوم خوبی ندارد. این سادات بار ها و بارها به ایرانی ها کمک کرده اند و اگر شما قهر نکنید من می ترسم که آنان به جای شما می خواهند اکبری را بر سر قدرت بیاورند. این همیشه پلان ایرانی ها بوده اند. ایرانی ها به مسایل ملیت گرایی هزاره ها به دیدهی شک می نگرند. در عوض می خواهند هزاره ها جز رده های پایینی جهان شیعه و پیرو مطلق ولایت فقیه باشند. ببینید آنها آیت الله محقق کابلی را در ایران نظر بند نگه می دارند، می ترسند با آمدن وی این جا هزاره ها مستقلانه یک ایالت شیعی ایجاد کنند. من در جریان احوالات ایرانی ها به دقت هستم.
کریم خلیلی: در این هیچ جای شک نیست که ایرانی ها به مسایل ملیتی هزاره ها نگاه خوبی ندارند. اما چی باید کرد؟ کسی دیگری به هزاره ها کمک نمی کند. این یگانه راهی هست که می توانیم با آن کمی پول بدست بیاوریم. آخر مسئله سرنوشت هزاره ها مطرح است. اگر بچه های ما نباشد هر کسی خواهد کوشید هزاره ها را در یک روز از صحنه سیاسی افغانستان پاک نمایند. اگر می توانی راهی دیگری بیابی که مارا مستقل از ایرانی ها بسازد، من سراپا تسلیم این جریان جدید خواهم شد. من هرگز خواهان قدرت نیستم. برای من مصالح مردمی از همه بیشتر اهمیت دارد. اگر این آخرین جرقه های مقاومت هزارگی از بین برود باید رخت مان را بر بندیم و از افغانستان خارج شویم. من که کاملاً از پا در افتاده ام. اما یک چیز برایم بسیار قابل توجه بود. گفتی که در جریان امور ایرانی ها هستی. همه این جا می آیند و چنین ادعا می کنند که مقاصد ایران را می فهمند. همه در مقابل ایرانی ها یک حساسیت را درک می کنند. اما من می خواهم نظر خودت را هم بدانم. من هرگز این حرف را از تو تا حال نشنیده بودم. بفرما! بگو تو چی نظر داری؟
ق ف: دبیر صاحب محترم! به خود تان هم معلوم است که ایرانی ها از اول هم نظر خوشی در مورد هزاره ها نداشته اند. بخصوص که با روی کار آمدن چنگیز پهلوان به عنوان کارگزار در مسایل افغانی این مسئله حاد تر می شود. و یا هم شخص بروجردی که سابقهی آشکاری در مخالفت با هزاره ها داشته است. دیگر جای تعجب نیست که گمان کنیم یا نکنیم که ایرانی ها نظر خوشی در مورد هزاره ها داشته باشند. ایرانی ها آشکارا از این ترس دارند که ما تماس مستقیم با روس ها بر قرار کنیم. ایرانی ها روس ها را متقاعد ساخته اند که کاری به کارهای سیاسی شان در مورد هزاره ها نداشته باشند. آنان گویا برای روس ها چنین ترسیم نموده که هزاره ها راسخاً شیعه هستند و از دشمن دیرین شان یعنی روسیه نفرت عمیق دارند. با این مسئله توانستند روس ها را بر آن وادارند که یک کارخانه سلاح سازی کلاشنیکوف در ایران بسازند و سلاح نباید مستقیماً از روسیه بلکه از ایران وارد خاک هزارجات گردد. و کارگزاران امریکایی هم این سلاح ها را با قیمت گزاف می خرند تا زمینه یک قیام مذهبی را در میان شیعه ها جلوگیری نمایند.
من نظرم این است که شما باید یک کمی استقلال نشان بدهید. این طور هم نیست که آنها به هزاره ها وابسته نیستند. نه! به این صورت هم نیست. بدون هزاره ها شاید تاجک ها یک ماه هم در مقابل پشتون ها تاب نیاورند. این فقط ترس هزاره ها است که پشتون ها را از حمله باز می دارد.
کریم خلیلی: بلی من نظرت را تصدیق می کنم. این طور هم نیست که ما کاملاً فرمانبردار ایرانی ها بمانیم. اخیراً جریان جدیدی شکل گرفته است. ما می خواهیم به جریان کرزی بپیوندیم. در آینده تصمیم داریم ارتباطات بیشتری با جریان کرزی برقرار نماییم و به این صورت خود مان را از وابستگی به ایران جدا سازیم. اما این یک جریان درازی است. زمان زیادی طول خواهد کشید. حد اقل یک یا دو سال. تا آن زمان چارهای نداریم مگر این که با ایرانی ها بسازیم. هر باریکه خارجی ها به بامیان می آیند، این ایرانی ها عکس های خمینی را اینجا و آنجا نصب می کنند. این کار را آنان از طریق شیخ ذکی والی بامیان می کنند. من نمی توانم در مقابل شیخ ذکی جبهه بگیرم. او برای آنها برای بنای قنسولگری ایران در بامیان سنگ تهیه می کند و از این رو وابسته به این ایرانی ها است. شیخ ذکی از این کار پول زیادی بدست می آورد. ایرانی ها از طریق وی عکس های خمینی را در روزی که خارجی ها از ما دیدن می کنند بر در و دیوار بامیان نصب می کنند. من که در این زمینه کاملاً عاجز هستم.
ق ف: راستی این خبری جدیدی است که من می شنوم. خوب شد برایم گفتید. زمان مهم نیست بلاخره یک سال و دوسال خواهد گذشت، اما وابستگی به ایران نباید تا ابد جریان بیابد. اگر کرزی بدیلی آیندهای برای طالبان از طرف امریکا باشد، پس به این صورت ما به شکلی از اشکال با امریکا در تماس می شویم. این یک خبر خوشی است و من از آن استقبال می کنم. من جداً از شما خواهش می کنم این جریان را تعقیب نمایید. و در آینده خبرهای تازه را برایم بدهید. خیلی خوشحال می شوم. اما این را باید بدانید که ایرانی ها در این راه سنگ اندازی خواهند کرد. نمی دانم چی پلانی در این باره خواهند گرفت. کاش می توانستید مخابرات سید سجادی و سید اعلی با بروجردی را می شنیدید. آیا چنین چیزی ممکن نیست؟ من مطمئنم آنان از همین حالا در این باره تصمیم خواهند گرفت.
کریم خلیلی: نه این کار مشکلی است. ما هیچ راه و امکانی نداریم که مخابرات سید سجادی را بشنویم. این امکانات تخنیکی می خواهد که بی شک ایرانی ها در اختیار ما نخواهد گذاشت. و از طرف دیگر ما دسترسی به کشور های پیشرفته هم نداریم. حد اقل اگر با روسیه تماسی می داشتیم می توانستیم دستگاه های مخصوص آن را بدست بیاوریم. اما بد بختانه این کار ممکن نیست.
ق ف: خوب به هر صورت زیاده من وقت شما را نمی گیرم. حتماً به شما سر می زنم. هر گاه معلومات جدیدی داشتید لطفاً مرا در جریان بگذارید. بسیار خوش خواهم شد. فعلاً خدا حافظ!
قربانعلی فصیحی دفتر کار دبیر را ترک می کند. ادامه دارد.....
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:50  توسط محمد یوسفی
|
|