|
صحنهی اول:
حاضرین در صحنه: سردار شفیع، قوماندان کندک 12 (شاه ولی)، دو نفر سرباز (سخی چریک و کریم گرگ)
حاضرین در پایگاه غند 2 پیاده روی دوشک های منظم نشسته اند. بین اطاق گلیمی فرش است. و سه بستره در سه کنج اطاق قرار دارد طوریکه خود شفیع در همه بالاتر بر یکی از این بستره ها تکیه کرده است. در اطراف اطاق عکس هایی از بابه مزاری دیده میشود و در بین شان یک قطعه عکس خلیلی نیز وجود دارد. در یک طرف دیگر دیوار آرم غند 2 پیاده ترسیم شده که به شکل ذیل است: روی جمجمه و دو استخوان دست که علامت خطر را نشان می دهد حرف غ بسیار بزرگ نوشته شده است. در بین آن عدد 2 رسم شده است و در زیر عدد 2 حرف پ ترسیم شده است. در زیر دو شمشیر است که از قسمت قبضه روی همدیگر قرار دارد و در امتداد دو شمشیر دو خوشه گندم قرار دارد که یک دایرهی بسته را تشکیل میدهند. قوماندان شاه ولی در قسمت وسط اطاق به دیوار تکیه زده است و دو نفر سرباز دهن دروازه نشسته اند. شفیع کلاه پکول بسر دارد. قوماندان شاه ولی و دو نفر سر باز دستمال های چریکی بسر دارند. قوماندان لباس نا مرتب نظامی به تن دارد در حالیکه دو نفر چریک کالاهای کهنه ای بتن دارند. و کمر هر سه شان با دستمال نه گلهی سرخ به رسم حرکت و آمادگی بسته است. هر سه نفر یک کلاشنیکوف سر شانه دارند. شفیع به قوماندان: از خط اول کی آمدی؟ قوماندان: دیروز ولی بگویم که خیر و خیریت بود. شفیع: خرچ تان تا کی دوام می کند؟ قوماندان: یک یا دو هفته. شفیع: دو هفته بعد از من خرچ بگیر. حالا نپرس که خودم هم کم خرچ هستم. قوماندان: از دبیر خرچ را گرفتی. شفیع: خودت می فهمی که خرچ دبیر تنها کندک 2 را بس می کند. از دبیر نپرس. یک هفته بعد خرچ از سیاه خاک می رسد. بعد حق شما را خودم می آورم. راستی نبی سلاح فروش نیامده بود؟ قوماندان: نه! شفیع: یک هفته شده که از کابل حرکت کرده و خبر دارم که خوب سلاح آورده. کلاشینکوف هایش را نگیر. از کلاشینکوف بالاتر هر چی داشت بگیر. پولش را از کندک 4 بگیر. من مخابره می کنم. چند روز بعد یک سلاح فروش دیگر از کابل حرکت می کند. بگذارش به کندک 4 برود. سلاح هایش را آنجا می خریم و به خط اول می فرستیم.
شفیع به کریم گرگ: [شفیع رویش را به طرف کریم گرگ دور می دهد.]
شفیع: گرگ بچیم خرچ و خوراک می رسد. کریم گرگ: هان! قوماندان صاحب. شفیع: چرس هم می رسد. غمش را نخورید. کریم گرگ: هان قوماندان صاحب. یک بوجی آرد خانه فرستادیم. یک پیپ روغن هم که بفرستم خرچ شان پوره می شود. اگه پول هم دادی می فرستم. شفیع: دو هفته بعد معلوم می شود. زیاد سر من حساب نکن. خودت می فهمی که 1200 نفر را پول دادن کار آسان نیست.
شفیع به قوماندان: صبح باز بامیان میروم. چیزی کار نداری. هوش کنی که جای دیگر نروی. مستقیماً به خط می روی. قوماندان: نه قوماندان صاحب. چیزی که کار نداشتم. اگر توانستی تکه زیاد بخر که بچه ها کالا ندارند. شفیع: [کمی عصبانی می شود و دست به کلاهش می برد] اینش دیگه پس مانده بود. مه به چی اول برسم. اصلاً یادم رفته بود که کالا هم به بچه ها خریدنی هستم. نمی دانم چند ماه پیش برایتان کالا خریده بودم. اگر شش ماه نشده بود نمی خرم. لست اش پیشم است.
شفیع به همه خطاب می کند: خوب بچه ها. از خرچ بگذریم. زیاد غم آن را نخورید. تا من زنده هستم خرچ برایتان میرسد. سال ها برایتان رسانیده ام و تا سال ها زنده هستم برایتان می رسانم. فقط آبروی شفیع دیوانه را نگاه کنید و از خط یک قدم پس نروید. می فهمم سر بچه ها اعتبار است. اما از من بشنوید و هوشیار باشید. جاسوس ها و دشمنان همیشه در کمین هستند. و ایرانی ها هم در بین شما بیکار نمی مانند. هوشیار باشید و هوشیار باشید. قوماندان! اگر دیدی که کسی بازیگوشی و سرشاری می کرد فوراً به من اطلاع می دهی. من از خدا می خواهم که زخم هایتان را مرهم کند و ایمان تان را به خط هزاره و ایمان هزارگی پایدار نگاه کند. من از این از شما زیادتر چیزی نمی خواهم. برخیزید و به راه بیافتید. هر وقت کار داشتید به داود یا به من مخابره کنید. و اگر مسایل خصوصی پیش افتاد راساً به من مخابره می کنید من نزد تان می آیم. بچه ها تا حال از خط شما خبری بدی نشنیده ام. بچه ها قوماندان تان تا وقتی حق قومانده را دارد که به خط هزارگی استوار بماند. من از هر قدم تان با خبر می شوم. بی جهت نیست که شما را به خط اول فرستاده ام. می دانید من بهترین بچه ها را در کندک شما فرستاده ام. اما این به این معنی نیست که گوشم را پت کرده ام. همیشه احوال تان را از اجنت هایم می گیرم. بین خود جور بیایید و بی سری نکنید. هر کدام تان خود تان را زیر نظر بگیرید. هر کدام تان وظیفه دارید مانند یک اجنت همکاران تان را زیر نظر داشته باشید. هر کس به من اول تر از همه از خرابی و بی سری خبر داد جایزه دارد. شما همه بچه های بابه هستید. همه یادگار بابه هستید. شما را از همه بیشتر دوست دارم. نه شما را بی خرچ مانده ام و نه هم خواهم ماند. کاملاً خاطر تان جمع باشد. فکر نکنید شفیع بالای سر تان نیست. فکر کنید خود تان شفیع هستید. زیاد وقت ندارم. من می روم به کندک 2 که ببینم آنجا چی خبر است. اگر شب همینجا می مانید که چی بهتر ورنه سرراست به خط بر می گردید.
شفیع رو به سخی چریک می کند:
سخی چریک! زخم هایت چطور شده است؟ چریک: بسیار درد می کنند. صبح وقت ها بیشتر از همه درد می کند. تنها دیتول می زنم. سه ماه شده پایم را نشسته ام که زخمش آب نگیرد. شفیع: آفرین بچیم! این زخم ها می گذرند و جور می شوند. اما درد تان را فکر کنید که درد مردم تان هست. از همه بیشتر به مردم تان فکر کنید. مثل من. وقتی به مردمم فکر می کنم دردهایم یادم میرود. آفرین بچه چریک! از دست من چیزی بر نمی آید. هر وقت زیاد درد کرد چرس بکش. شفاخانه ها هم که اعتبار ندارند. وقت هم نداری که خانه بروی. به هر صورت بمان در جبهه. جبهه را فراموش نکن که من فراموشت خواهم کرد. پناهت به خدا. شفیع خطاب به همه: خوب بچه ها. خدا حافظ تان. من حتماً پیش تان می آیم.
شفیع به احترام بچه ها از جایش بر می خیزد و هر کدام را به آغوش می کشد. شفیع به بچه ها خطاب می کند: باور کنید که هر وقت شما را در آغوش می کشم احساس برق گرفتگی می کنم. تمام بدنم می لرزد. فکر کنم از محبت باشد. خوب به هر صورت. من رفتم. تا حال فقط منتظر شما بودم. شما می دانید که من هر چی کمتر دارم وقت است. باز هم خدا حافظ تان. صحنهی دوم:
بعد از نماز صبح در خانهی دبیر. حاضرین صحنه: دبیر کل و سید محمد سجادی.
اطاق دبیر اطاق بزرگی است. یک پایه چوکی در یک گوشهی اطاق قرار دارد که خود دبیر در وقت جلسات رویش می نشیند. او این کار را در دیگر مواقع نمی کند. از قسمت وسط خانه روبروی دروازه نیز حدوده ده پایه چوکی پهلوی هم چیده شده اند. و باقی اطاق با دوشک فرش شده است. در قسمت وسط اطاق گلیم نوی قرار دارد. در اطاق میزی وجود ندارد. دبیر در بالاترین قسمت روی جانمازش نشسته به آخرین قسمت نمازش رسیده است. در یک طرف دیوار عکس بابه مزاری و سمت چپ عکس خلیلی قرار دارد و در میان هر دو آرم حزب وحدت قرار دارد. و زیر آن آیهی واعتصمو بحبل الله . . . نوشته شده است. سید محمد سجادی آهسته وارد اطاق می شود و آهسته سلام می کند. دبیر علیک میگوید.
دبیر نمازش را تمام می کند و به عقبش نگاه می کند.
سید محمد سجادی به دبیر: [با تواضع زیاد] جناب نماز را تمام کردید. دبیر: [هنوز روی جانماز قرار دارد و رویش را به طرف چپ جاییکه سید محمد سجادی نشسته است بر می گرداند و در همان حال نشسته می گوید] بلی جان! نماز را بیاد خدا تمام کردم. سید س: خدا برکت بدهد و نماز تان قبول باشد. خدا به حزب وحدت و دبیر آن صحت و سلامت بدهد تا دشمنان را سر نگون کنند. همیشه در نماز هایم دعا می کنم که خدا شما را سلامت داشته باشد. دیشب خواب تان را دیدم. دبیر: سلامت باشید. حاجی آغا. روز خوبی است که بعد از نماز و با دیدن شما آغاز می گردد.
دبیر دعایش را تمام می کند و نزد سید محمد سجادی می نشیند.
دبیر به سید محمد سجادی: دیشب اصلاً خوابم نبرد. کمی نان زیاد خورده بودم و همه اش به قضیهی سیاه خاک فکر می کردم. جرأت نکردم دوای خواب بخورم ترسیدم از نماز صبح نمانم. خوب شد که صبح وقت به من سر زدی. بسیار عاجل کارت داشتم. باید قضیهی سیاه خاک را یک طرفه کنیم. من که دیگر خواب و خوراک ندارم. س م س: دبیر صاحب! اصلاً خودتان را بیجا ناراحت نکنید. هر وقت یادم می آید که شما نا راحت هستید و غصه می خورید، به خدا قسم نان به گلویم نمی رود. فکر این چیز ها را از سر دور کنید. این کار ها را در جلسات شورای مرکزی مطرح میکنیم. و امیدوارم که راه حل درستی برایش بیابیم. شما که به شورا عقیده دارید.
سید محمد سجادی اشک هایش را که جاری شده است پاک می کند و با صدای بغض آلودی به دبیر می گوید: - ببینید خانمم هر شب به شما دعا می کند. این است یک جوره دستکش برای تان بافته است که خواستم تقدیم حضور تان کنم.
دبیر نیز اشک هایش را پاک می کند و با صدای بغض آلودی می گوید: از طرف من خدمت همشیره سلام برسانید. راستی از ایران این را فرستاده اند. تماس دارید؟ س م س: بلی پریروز تلفون کرده بودم. آنان نیز به شما زیاد سلام می گویند. فکر کنم هفتهی آینده نزد فامیل شما به تهران خواهند رفتند. امیدوارم که به ایشان نیز خوب بگذرد. همیشه برایشان دعا می کنم.
دبیر [چپنش را درست می کند] به س م س: اما قضیهی سیاه خاک بسیار برایم مهم است. ببنید مردم به خوشی خودشان به ما اطمینان می دهند که سراسر محلهی سیاه خاک را به ما واگذار می کنند. ما باید حد اقل کسی را به این کار واداریم. شفیع دیوانه تا حال ده ها بار مخابره کرده و قاصد فرستاده که حاضر است مسئولیت قضیهی سیاه خاک را بدوش بگیرد و قسم خورده که همه از آن راضی خواهند بود. درست است که حزب نیروی حسابی ندارد که در آن منطقهی وسیع جاگزین کند اما این شفیع از عهدهی این کار بر می آید. ما به او بسیار کم جیره می دهیم. جیرهی حدود بیست و پنج نفر. اما او به گفتهی خودش هزار و دوصد نفر دارد. این رقم قابل توجهی است. شاید او بتواند این منطقهی وسیع را به امنیت برساند. توجه داشته باشید که او در این اواخر بسیار تغییر کرده است. از پوسته هایش همواره خبر های خوش می رسد. س م س: به لحاظ خدا! دبیر صاحب نمی شود مال و ناموس مردم را به شفیع و افرادش اعتبار کرد. آخر او یک شر افگنی بیش نیست. برای این کار می توان روی نیروهای جنرال قاسمی حساب کرد. او که به قدر کافی نیرو دارد. ضرورت نیست او نیروهایش را در غزنی جابجا نموده باشد. میتواند امنیت غزنی را به نیرو های دیگر منطقه سپرده و نیروهای او را به سیاه خاک می فرستیم. دبیر: اما من شک دارم که آن نیروهای محلی بتوانند اهمیت این منطقهی وسیع را بدانند. من به همت جنگی آنان شک دارم. بار ها تجربه کرده ایم که نیروهای محلی در خارج از منطقهی شان جرأت جنگ را ندارند. فقط این دیوانه ها هستند که در هر جا می جنگند. من کلمهی شر افگن را در مورد آنان دیگر درست نمی بینم. س م س: به هر صورت. اما من این کار را به صلاح حزب نمی بینم. شما به جنرال قاسمی حدود سه صد نفر خرچ می دهید. این خرچ سه صد نفری کافی است که نیروهایشان سیر بمانند. اما شفیع هر روز سلاح می خرد و به نیروهایش حسابی می رسد. او این همه پول را از کجا می کند. زنجیر هایی دارد که از همه پول می گیرد. شما می دانید که از هر راننده، مسافر و غیره پول می گیرد. در راه سیاه خاک چی پول عظیمی بهم می زند. کافی نیست بدانید که با بیشتر شدن افرادش، پول بیشتر و به معنی دیگر چپاول بیشتر راه بیاندازد. اهمیت منطقه را بدانید. آخر آبروی حزب وحدت در میان است. برای این کار بنظرم سه صد نفر نیروی جنرال قاسمی کافی باشد. دبیر: هر چی صلاح حزب و شما باشد. چی فکر می کنید؟ این مسئله را در جلسه چی گونه مطرح کنیم؟ س م س: فکر می کنم همه اعضای شورای مرکزی از این قضیه با خبر باشند. اینکه آنان در این باره چارهای اندیشیده باشند یانه چیزی نمیدانم. اما به هر صورت باید این جلسه حتماً در حضور جنرال قاسمی صورت بگیرد و مطمئنم که او پایش را پس نخواهد کشید. دبیر: امیدوارم همه چیز بر وفق مراد بچرخد. راست هم می گویید. او یا این. همه باید سرباز تهیه کنند. سه صد نفر تعداد کمی نیستند. و خدا کند که این سه صد نفر بتواند در محیط بیگانه استقامت کنند. از سوی دیگر ببنیم که مردم تا چی اندازه به گفتهی شان استوار می مانند. حال می گویند که تمام منطقه را تسلیم حزب وحدت می کنند و ضمانت عام و تام می خواهند که چیز نادرستی اتفاق نیافتد. به نظر من هم آنان به حرف شفیع اعتبار نخواهند کرد. آخر این دیوانه در گذشته ها سابقهی درستی از خود نشان نداده است. دلم به حالش می سوزد. کوشش بسیار می کند تا در این اواخر چهرهی درستی از خود نشان بدهد. آخر اگر ما بتوانیم برایش اعاشهی درستی برسانیم او نیز دست به بیراهی نخواهد زد. س م س: شاید اعاشه برسانید. اما سلاحی که او می خرد از توان حزب وحدت بیرون است. او هرگز از راهگیری دست بر نخواهد داشت. شایعه است که بسیار مردم را کشته تا از آنان به زور پول بگیرد. دبیر: این چیزها شایعهی بیش نیستند. س م س: به هر صورت او را نمی شود آدم ساخت. صحنهی سوم:
حاضرین در صحنه: سردار شفیع، قوماندان کندک 2 سخی، سه بادیگارد سردار شفیع هرکدام، سخی، محمد علی و حکیم. محل واقعه کندک 2 غند 2 پیاده: اطاق محل قوماندانی یک اطاق نو آباد شده است. در روی اطاق یک گلیم کهنه است. همه با بوت هایشان روی این گلیم کهنه می آیند. در اطراف اطاق دوشک هموار شده است. شفیع در بالا سر اطاق نشسته است و دم در به احترام قوماندان سخی نشسته است. چریک های نیز که همه کرمچ های سیاه و کهنه به پا دارند در یک طرف اطاق نشسته اند. همه به شمول سردار شفیع با کلاشینکوف مسلح هستند. شفیع کلاه پکول در سر دارد و دیگران دستمال چریکی بسر دارند.
شفیع قبل از همه با قوماندان سلام می کند و او را در آغوش می کشد. و بعد بالا سر اطاق می نشیند. دیگران در جاهای قبلاً تشریح شدهی شان قرار می گیرند. شفیع به قوماندان: چی خبر؟ خیر و خیریت است. قوماندان سخی: هان قوماندان صاحب. خیر و خیریت است. به دعایت زندگی می گذرد. بچه ها با روحیهی بلند آمادهی خدمت هستند. س ش: برای اینکه خاطرم جمع گردد اول از خرچ تان می پرسم. ق س: خرچ یک ماه دیگر را داریم. بد نیست. به دعایت. س ش: فکر کنم بسیار اقتصادی کار می کنید. آفرین تان. پول را ذخیره کنیم که سلاح باید خرید. ق س: هان قومان صاحب. ما وضع تو را هم در نظر می گیریم. س ش: کدام سلاح تازه گیر نیاورده ای. ق س: نه قوماندان صاحب. گیرم آمد حتماً برایتان اطلاع می دهم. س ش: آفرین! سلاح را نگذارید بیجا گردد. مهم تر از همه این است که یک سلاح باید ثبت ویدیویی گردد. ق س: سلاح از خیر سرت تا بخواهی داریم. اما تازه گیر نیاورده ایم. هر وقت گیر آوردیم حتماً ثبت ویدیویی هم خواهیم نمود. خاطرت جمع باشد. راستی قوماندان صاحب از سیاه خاک چی خبر. سیاه خاک را برای تو نمی دهند. س ش: من بارها به دبیر مخابره کرده ام که سیاه خاک را تسلیم ما کنند. خودت می دانی که دیگر کسی نمی تواند از عهدهی آن منطقهی عظیم برآید. اما تا هنوز خبری نیست. خودت میدانی که دبیر به سبد بینِ دِه می ماند. هر کی صبح وقت آمد پشتش می کند و با خود می برد. من مطمئنم که سید سجادی تا حال بارها صبح وقت نزد دبیر رفته و اشک ریخته و از او خواسته است که مبادا سیاه خاک بدست ما برسد. تا سید سجادی زنده است این خیال خام را نباید در سر پروراند. ق س: تو کوششت را بکن. شاید شانس بیاوری که سیاه خاک را برایت بدهند. در این صورت تمامی راه های متصل به هزاره جات بدست ما می افتد. س ش: من کوشش بندگی ام را میکنم. اگر سیاه خاک بدست ما بیافتد دیگر خاطرم جمع می شود. دیگر کنترل سراسر هزاره جات را بدست خواهیم داشت. من همیشه از نبودن سیاه خاک در قلمرو حکومتم رنج می برم. از این راه اگر چی کسی آمده نمی تواند اما من از ایرانی ها ترس دارم. آنان همیشه از همین راه سید علوی را اکمال می کنند. و این برای من مانند یک خارِ جگر است. اگر چی از طریق اجنت هایم همیشه کنترول پنجاه درصد روی این منطقهی عظیم دارم اما با آن می خواهم صد در صد در کنترول خودم داشته باشم. سید علوی دشمن خون خواریست که نباید از چشم دورش داشت. و راه بیکران و تصرف نا پذیری به کابل دارد. پول زیاد بدست می آورد. سلاح نیز مخفیانه از کابل بدست می آورد. من هیچ چیزی از دستم نمی آید. از این مسئله شب ها خواب به چشم ندارم. ق س: اگر دبیر جوانمردی کند و کنترل سیاه خاک را به ما بدهد دیگر راحت می شویم. اما فکرم راحت است. تا تو زنده باشی کسی در هزاره جات بی سری نمی تواند. خدا سایه ات را از سر هزاره جات دور نکند. بدون تو حزب وحدت فقط یک سال زندگی می تواند و بس. س ش: خدا اجنت هایم را نگیرند در همه جا خوب کار می کنند. هم در کابل و هم در هزاره جات. خودت می دانی که تا حال چندین توطئه را خنثی نموده ام. و تا زنده ام تضمین می کنم که در هزاره جات گلی بیجا نخواهد شد. راستی از توطئهی جدید با خبر بسازم تان. باز تصمیم دارند در محفل بازگشایی میدان هوایی بامیان به حزب حمله کنند و اکبری را به قدرت برسانند. شنیده ام که برای این کار قوماندان شوخک از کابل حرکت خواهد کرد و در بامیان جابجا خواهد شد. از هر راهی برود ما سر راهش هستیم. هر وقت حرکت کرد برایتان اطلاع می دهم. گوش تان باز باشد. حتماً قبل از آمدن پول و اسلحه نیز خواهد فرستاد. پول و اسلحه اش باید بیجا نگردد. مطمئن هستم که نمی توانند از راه سیاه خاک بیایند. بناً از هر راه دیگر که بیایند ما در سر راهش هستیم. ق س: خوب شد که گفتی. من گوشم در راه آوازت است. هر وقت امر کردی ما گوش به فرمان هستیم. س ش: تاریخ حرکت اش هنوز معلوم نیست. هر وقت تعیین شد برای تان اطلاع می دهم. فکر تان باشد که پیام بسیار سری است. کسی از آن با خبر نگردد. بد بختانه بین افراد سید علوی چندان اجنت ندارم. از توطئهی اخیر شان با خبر شدی؟ ق س: نه قوماندان صاحب! قصه کن. س ش: غلامی اجنت ایران، که خود یک فرد ایرانی تبار است، با تعداد زیادی ماین های مختلف النوع می خواست وارد بامیان گردد که دستگیرش کردم. بسیار وارخطا شده اند. با این کار خطرها همیشه زیادتر می شود، اما من دیگر چاره ای ندارم. ق س: چی می خواسته غلامی از این همه ماین های مختلف النوع با خودش؟ س ش: معلومدار کشتن سران هزاره بار دیگر. آنها هرگز از به قدرت رساندن اکبری دست بر نمی دارند. نمی دانم کَی از این فکر خام کنار می آیند. آیا حتماً باید هزاره ها زیر دست تاجک ها باشند؟ آنها هرگز این واقعیت را نمی توانند بپذیرند که ما هم یک قدرت باشیم. ق س: حالی با غلامی چی می کنی؟ س ش: پول زیاد میخواهم تا رهایش کنم. آخر ما هم به پول ضرورت داریم. به شکل دیگر که نمی شود از آنان پول گرفت. حتماً به پول دادن راضی می شوند. بسیار بدنام کننده است. امیدوارم که عصری برای عدالت نیز در این زمینه چیز هایی بنویسد تا آنان بیش تر رسوا گردند. ق س: حتماً آنان می نویسند. مثل اینکه دربارهی سجادی چیز هایی نوشته بودند. س ش: باید به زودی به آنان خبر بدهیم. پیش از اینکه پول برسد باید آنان با خبر گردند. و اِلی تمامی زحمات ما به هدر می روند. ق س: با این همه فعالیتی که تو داری متوجه باید باشی که همیشه در کمین کشتن ات خواهند بود. تو دیگر برای آنان یک خطر را تشکیل می دهی. قدرت نمایی که در جشن کردی هم بی نظیر بود. تصورش را بکن در این جشن همهی سلاح های حزب وحدت از تو بود. دیگر حزب وحدت چیزی ندارد که نشان بدهد. مجبور است از تو وام بگیرد. سردار ش: راست می گویی. من همیشه از عقبم می ترسم. اگر از عقب خنجر نخورم از دشمن هیچ باکی ندارم. دشمنان روبروی من اند اما دوستانم در عقب من هستند و من همیشه نمی توانم متوجه آنان باشم. به هر صورت من بسیار متوجه خودم هستم. حتی بر نزدیک ترین دوستانم هم اطمنیان نمی کنم. می شود احمق ساخته شده باشند. هیچ کسی نیست که رویش اعتبار کرد. با این کار های که من می کنم در حقیقت گور خود را می کنم. اما چی کنم. بدون این کار ها هم نمی شود. باید برای هزاره بودن و هزاره زیستن جنگید. چارهیی دیگری نیست. از خطرات آن با خبر هستم. نمی دانم بعد از من با این همه نیرو چی رخ خواهد داد. نگه داریِ افراد کار سادهیی نیست. ببین نصیر دیوانه نمی تواند بیش از چهل نفر نگاه کند. او که بنظر من بهترین قوماندان است اما نمی تواند بیش از چهل نفر را خرچ بدهد. تصورش را بکن من دوازده صد نفر دارم که بدون من هرگز یک روز هم اعتبار ندارند. درست است که بچه های من بهترین بچه های جنگی اند اما فقط با کار و زحمت می توان آنان را وفادار نگه داشت. ببین من حتی وقت ندارم پایم را تداوی کنم. زخمم هم روزی مرا از پا خواهد انداخت. اما این دردها در مقابل درد مردمم برایم هیچ است. خدا کند این مردم نیز قدر مرا بدانند و بعد از مرگم مرا فرا موش نکنند. بدانند که زمانی کسی برایشان زحمت و درد کشیده است. ق س: تا جایی که من میدانم این مردم تو را کم تر می شناسند. برای بهتر شناختن تو باید آنان درد تو را درک کنند که من این زمینه را هرگز نمی بینم. مگر اینکه هنرمندان هزاره روزی به سراغ تو بیایند. دیگر چاره یی نیست. س ش: راست می گویی. هرکس تا نام شفیع را می شنود فرار می کند. نمی دانم من برای این مردم چی کرده ام. اگر دیوانگی نکنم هم دشمنان در یک روز مرا از بین می برند. در این شرایط و در این روزگار هر کی دیوانه نیست باید مسعود باشد. ما که دیگر چیزی برای عرضه کردن نداریم. کسی ما را به رسمیت نمی شناسد. رهبران ما گروهی از اوباشان بیش نیستند. آنان حتی جوِ دو خر را هم تقسیم نمی توانند. از رهبران که باید دست را شست. خوب به هرصورت من فعلاً باید بروم بعد به تو سر می زنم. [شفیع از افرادش خداحافظی می کند و از اطاق بیرون می شود.]
+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:31  توسط محمد یوسفی
|
|