(فزت و رب الكعبه)

اين هم نمونه اي از مسيح يا يهودا

بعد از مرگ عثمان مردم مدينه كه از رفتار خلفاي قبلي خود سر خورده بودند با ا صرار فروان از علي (ع) خواستند تا رهبري مسلمانان را بپذيرد اين حقي بود كه با تاخيري طولاني ، صاحب خود را پيد امي  كرد .

و علي (ع) دعوت مردم را پذيرفت و در اولين خطبه اي كه براي مردم خواند ، روشن ساخت انگيزه اش از پذيرفتن حكومت ، احياي دين خدا و برقراري قسط و عدل است،ان هم به شيوه اي رسول خدا وتاكيد كرد كه در اين راه ، با هيچكس از در سازش در نخواهد امد. سند ادعاي علي (ع) ، تغييراتي گسترده اي بود كه در سطح حاكمان ولايات دور و نزديك انجام شد، از آن ميان تنها حاكم يمن بود كه در مقام خود ابقا شد. او هم بالاي منبر بر لزوم تجديد بيعت مردم با اميرالمومنين تاكيد كرد و از انجا كه فاصله يمن تا مركز حكومت ،دور بود ،خواست تا طوايف مختلف ،هر يك به نمايندگي از خود كسي را انتخاب كنند و نزد علي (ع) بفرستند. به سرعت ده مرد از ده قبله انتخاب شدند و راه كوفه را در پيش گرفتند انتخاب قبيله مراد عبدالرحمن بن ملجم مرادي بود كه به تازگي از سفر مصر باز گشته بود و افتخار همراهي با عمرعاص در فتح مصر را نصيب خود كرده بود . علاوه بر آن او توانسته بود در مصر ،مدتها بنا به خواست عمروعاص و توصيه خليفه دوم ، به تازه مسلمانها قرآن و فقه بياموزد .

ده مرد يمني به محض ورود به كوفه سراغ علي(ع) را گرفتند. اميرالمومنين آنها را پذيرفت دست يكايكشان را به رسم بيعت فشرد به ابن ملجم مرادي كه رسيد ،پرسيد : تو كيستي ؟ ابن ملجم خودش را معرفي كرد:يا علي! من عبدالرحمن بن ملجم مرادي از قبيله ي مراد هستم . علي(ع) پرسيدآيا مرادي تو هستي ؟ ابن ملجم جواب داد: آري علي (ع)باز پرسيد واي بر تو! آيا تو مرادي هستي؟

اصبغ بن نباته ،يكي ازياران علي(ع)كه در آن مجلس حضور داشت ،مي گويد :در آن روز همه با مولا بيعت كردند . ومولا با ابن ملجم باز هم بيعت كرد و اين كار را سه بار تكرار كرد. ابن ملجم پرسيد :ياعلي!چرا با من اينگونه بيعت مي كني ؟ مولا گفت:چون گمان نمي كنم تو به عهدت وفادار بماني . ابن ملجم گفت:به خدا از همه ي آنچه بر روي زمين بر آن آفتاب مي تابد ،من تورا بيشتر دوست دارم تو چنان براي من محبوبي كه مي خواهم در خدمتت بمانم ودر ركابت به جهاد بپردازم ! علي (ع)نگاهي از سر ترحم به او انداخت و پرسيد : چگونه مي توانم مانع نگون بختي تو بشوم؟ ابن ملجم گفت :اگر در حق من احتمال سقوط مي دهي ،مرا بكش و از اين ننگ برهان . علي (ع)زير لب زمزمه كرد چگونه مي توانم كشنده ي خود را بكشم؟. بعد در حالي كه لبخندي تلخ بر لب داشت اين شعر را خواند  ( اريد حياته و يريد قتلي ) (من خواستار زندگي او هستم و اوبه  اراده ي كشتن من است!).

سالها از اين ماجرا گذشت بعد از جنگ نهروان كه بازمانگان آن از تعداد انگشتان دو دست بيشتر نبودند . آنها فرار را بر قرار ترجيح دادند . يكي از آنها عبدالرحمن بن ملجم مرادي بود.

چون ابن ملجم از ميدان كارزار گريخت ، سينه اش سرشار از كينه اي بود كه قبلا فكر مي كرد به همان اندازه از حب علي (ع) آكنده است و در ذهنش اين شعر را كه به هنگام بيعتش با علي(ع) در كوفه از زبان او شنيده بود ،مدام تكرار مي شد ( اريد حياته و يريد قتلي ) .

بعد از آن ابن ملجم ،در خلوت بي شماري از شب هاي خود ،ناليده است تا انجام چنين كاري در تقديرش نباشد . ليكن دل چركين و جان بيمارش مي دانستند كه چون دست او با آن شمشير زهر آلود ،بر فرق مولا فرود آيد ،او مي شود آن نگون بختي كه از آن خبر داده بودند.

لطفا مطلب قبلي را هم بخوانيد بي ربط نيست

منبع

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:30  توسط محمد یوسفی  |