دوران كودكي و نوجواني 

رهبر شهيد عبدالعلی مزاری در  پنجم جوزای ۱۳۲۶ هجری شمسی در روستای نانوايی چهار کنت از توابع ولايت بلخ چشم به جهان گشود. پدرش حاجی خداداد زراعت پيشه و مالدار بود. خانواده حاجی خداداد اصلا از سرخجوی ورس به ترکستان مهاجرت کرده بودند ـ دورانی که عبدالعلی مزاری به دنيا آمد، خانواده ی او چون بسياری های ديگر در زمستان به قشلاق و در تابستان به ييلاق می رفتند. عبدالعلی نيز چون ديگر اطفال در دامداری و زراعت به خانواده کمک می کرد. در کنار اين دروس ابتدايی را زمستان ها در مدرسه ی نانوايی فرا گرفت.  از همان اغازین لحظات تحصیل با پشتکاری و مناعت و قناعت در راه نیل به هدف گام بر میدارد و در بیشتر سالها ماههای رجب شعبان و رمضان را بدون فاصله روزه میگیرد و ان هم با استفاده از حد اقل وسائل معیشتی و غذای سحری که تادوره ی اخیر این عادت همچنان در ایشان دیده می شد و در ماه مبارک رمضان کمتر از غذای سحری استفاده می کرد . در همان مدرسه بود که علامه شهید سید اسماعیل بلخی را ملاقات کرد و از آن به بعد نشست ها و ملاقات های زیادی تا آخرین سال های زندگی شهید بلخی، میان این دو آیینه دار همت ها و هدایت ها، تکرار شد و مزاری بزرگ از روح شوریدهء آن شمس شعرو شمع درد، شعله ها گرفت و شررها آموخت و به توفان و تلاطم پیوست!

عبدالعلی در نوجوانی، پر شور و دلير بود. وقتی در مدرسه ی چهارکنت درس می خواند، به انتقاد از بی کفايتی مسولين مدرسه پرداخت و در يک مورد خواستار تقسيم گندم مدرسه ميان طلاب فقير شد. وقتی مسولين به اعتراضات او و طلاب توجه نکردند، عبدالعلی با جمعی از دوستانش قفل انبار مدرسه را شکستند و به دست خود گندم را ميان طلاب فقير توزيع کردند.

حاجی خداد غیر از استاد شهید دو پسر دیگر نیز داشت که یکی به نام حاجی غلام نبی بزرگتر از استاد و دیگری به نام سلطانعلی کوچکتر از ایشان بود برادر کوچک شان در دوره جهاد در جنگ با سربازان رژیم منفور خلقی به شهادت رسید ولی خود حاجی خداد که از موسفیدان و بزرگان و متنفذین منطقه به حساب میرفت در سال 1361 ش توسط عوامل ضد انقلاب دستگیر شده و همراه با فرزندش حاجی غلام نبی و خواهرزاده خود محمد اسحاق ایلاقی تیرباران و به فیض عظیم شهادت رسیدند .دوران کودکی استاد همزمان است با اوج حاکمیت استبداد و فاشیزم محمد زائی در افغانستان که از یکسو مردم هزاره جات به رهبری ابراهیم خان شهرستانی معروف به ابراهیم گاو سوار –قیام بزرگی را علیه سر سپردگان  رژیم در هزاره جات پشت سر گذاشته بودند و از سوی دیگر علامه شهید بلخی بایارانش قیام مسلحانه ی خود را اغاز کرده که متاسفانه در اثر خیانت نقشه ی ایشان افشا شد و به زندان افتاد ند – این شور و شوق انقلابی در اوج دوره ی خفقان و اختناق صدر اعظمی داوود خان بدون شک در پرورش روجیه ی انقلابی و مبارزه جویی استاد بدون تاثیر نبوده است .

دوران جواني و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حضرت بابه صاحب

دوران عسکری را از سال 1348 الی 1350 درکابل، خوست و گرديز سپری می کند. در ضمن خدمت، درسش را نيز نزد يک مولوی سنی مذهب افغان ادامه می دهد.البته عسكري رفتن حضرت بنا به توصيه و سفارش شهيد بلخي بوده است .همانگونه كه خود بابه صاحب مي فرمايند:چند روزی که بلخی در قریه ی ما و در مهمانخانه ی ما بود از صحبتهای او خیلی چیز ها یاد گرفتم بلخی مرا به درس خواندن و عسکری رفتن تشویق می کرد .

و همچنین میفرمود .

من به دستور و تشویق بلخی به عسکری رفتم و او برای من میگفت : اگر ملا میشوی باید مجتهد شوی و اگر روضه خوان میشوی باید واعظ و خطیب شوی و اگر دزد وراهزن شوی باید بانک را بزنی نه خانه مردم بیچاره را – و اگر سیاستمدار میشوی باید رئیس ووزیر شوی نه مامور .........

خدمت سربازی برای مزاری بسيار آموزنده بود. از يکسو به او کمک شد که با محروميت هزاره های ديگر مناطق افغانستان آشنايی بيشتر پيدا کند و از سوی ديگر محروميت اقوام غير هزاره کشور را نيز از نزديک مشاهده نمايد. علاوه بر اين، بيش از پيش با ساختار پر از فساد و تبعيض دولت حاکم آشنا گشت

مزاري صاحب در قسمتي از خاطرات خود در مورد دوران عسكري اين چنين روايت مي كند:

در سال 1348 جلب شدم و جایم در ژاندارمری شبرغان تعین شده بود ولی به خاطر رشوه ستانی که در مکلفیت مزار پیش امد و ما در وقت اعزام دعوا کردیم مرا به کابل فرستادند البته رسم این بود که مردم کوشش میکردند که فرزندانشان در همان ولایت و ولسوالی خودشان عسکری کنند از این رو رشوه میدادند تا از اعزام به سایر ولایات جلوگیری کنند ولی وقتی مرا به کابل فرستادند انجا به قسمت فراشوت افتادم ولی انجا هم مرا اضافه بست نموده به خوست فرستادند که دران زمان یکی از بد ترین جاها یی بود که عساکری سر شوخ از باقی جاها را جهت تنبیه به انجا میفرستادند چون هوا خیلی گرم بود لذا با در نظر داشت عدم امکانات زنده گی در خوست خیلی دشوار به نظر می رسید مدت یک سال در خوست عسکری کردم و بعد از ان به گردیز و سر انجام در سال 1350 از عسکری تر خیص شدم و راهی منطقه شدم .

بعد از دوران عسکری وباز گشت به منطقه باز هم فورا در مدرسه ی شیخ سلطان در مزارشریف که در ان زمان رونق خاصی داشت به ادامه ی تحصیل مشغول میشود ولی این مقدار هرگز نمیتواند عطش روح تشنه ی استاد را فرو نشاند و لذا خود را از آغوش یار و دیار بر کند و دل به دست هجرت داد و در بهار 1351 با اخذ پاسپورت، به نجف اشرف رهسپار شد و با زیارت عتبات عالیات و بررسی اوضاع علمی و سیاسی حوزات عراق، به ایران آمد و وارد حوزه علميه قم گرديد.استاد شهید عبدالعلی مزاری پس از استقرار در قم با عشق و علاقه و پشتکاری که در شخصیت ایشان وجود داشت با جدیت تمام تحصیل را اغاز کرده و بدون هدر دادن یک لحظه وقت – دروس خویش را در کمترین مدت ممکن یعنی 5 سال به پایان رسانید در حالیکه حد متوسط اتمام سطح در حوزات ده سال و این خود حاکی از این است که چگونه رهبر شهید از تمام لحظات زنده گی خود بهترین استفاده ها را کرده است .استاد در حین تحصیل بین محصلین جوان کتابهای اسلامی – سیاسی – انقلابی – و اثار متفکرین را توزیع میکرد و انان را وادار به مطالعه میکرد وهمچنین محصلین را را برای انجام امور تبلیغی ورفتن در میان مردم و سخنرانی و بیان احکام و افکار اسلامی تشویق میکرد و می فرمود که این کارهاسبب میشود که با روحیات اقشار مختلف جامعه اشنا شده و روشهای موثر بر خورد و ار تباط با مردم را تجربه کرد – استاد شهید در مورد تحصیل خود میگوید:تا سال 1358 بدون وقفه درس میخواندم هیچگونه مزاحمتی را شامل درسم نمی ساختم ولی با ان هم در همان سال پدرم از داخل برایم پول فرستاد که همراه برادرم به مکه بروم با این کار مخالف بودم چون به درسهایم لطمه میزد و مدتی از درس میماندم زیرا علاقه ی وافری به درس داشتم اما وقتی مسائل را پرسیدم معلوم شد که بر کسی که پول برای او فرستاده شده حج واجب میشود به ناچار درس را ترک کردم و راهی مکه شدم ولی در سوریه  ویزای عربستان سعودی برایم داده نشد همانجا ماندم و برادرم به مکه رفت و از انجا به عراق رفتم و بعد از چند روزی که معطل ماندم با مقداری کتابی که تهیه کرده بودم عازم ایران شدم کتابهایم گیر رفت و خودم دستگیر شدم بیشتر از چهار ماه زندان شدم و بعد مرا رد مرز کردند وقتی از ایران خارج شدم رفتم افغانستان در منطقه ی شمال و در مدارس مزار شریف و چهار کنت یک سلسله بر نامه های تربیتی با محصلین ریختم

پس از اتمام تحصیل شخصیت سیاسی و فکری استاد شهید نضج وپخته گی بيشتر یافت وباروحیه سر شار از امید و اطمينان و اراده ی جدی و استوار تصمیم گرفت برای نجات مردم افغانستان وارد صحنه ی سیاسی شده و مبارزه را اغاز نماید و از این رو با سفر به عراق با برخی از شخصیاتها دیدار مینماید و در باره اوضاع سیاسی ووظایف مبارزاتی به گفتگو می پردازد كه از اين جمله ملاقات ها مي توان ديدار با خميني كبير را ياد نمود.سرانجام فعاليت های گسترده سياسی «رهبر شهيد» باعث بازداشت او توسط سازمان امنيت و اطلاعات کشوری ايران شد و او را چندين ماه در زندان اوين تهران تحت زندانی و شکنجه قراردادند.چنانچه خود در خاطراتش می گوید: "روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند، به امید اینکه یک آخ بگویم. ولی تا آخر، چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک طلبه افغانی را خرد نتوانند!" بعد از چهار ماه که از شکنجه گاه رهایی یافت  از ایران اخراج میگردد و با بدن مجروح و لباس های پاره پاره به کابل میرود و پس از چندروز استراحت تصمیم میگیرد که با جنرال سید میراحمد شاه که به جرم نقشه ی کودتا علیه رژیم در زندان بسر میبرد ملاقات کند ولی بخاطری شرایط امنیتی نمیتواند این کار را انجام دهداستاد شهد بعد از مدتی اقامت در کابل و دیداربا شخصیتهای مبارز کابل به مزار شریف میرود.و در انجا کتابخانه جواديه بلخ را تشکیل میدهد تا طلاب و دانشجویان را به مطالعه کتابهای اسلامی و سیاسی وادار نماید اما با کمال تاسف به خاطری شرایط نا بسامانی فرهنگی این برنامه مورد استقبال قرار نمیگیرد که خود استاد در این زمینه میگفت حتی برای مطالعه کتاب پول در نظر گرفته بودیم و اعلان کردیم که هر کس مطالعه ای کتابی را تمام کند بیاید پول بگبرد ولی بسیاریها کتابها را نخوانده پس می اوردند و حتی به دروغ هم نمیگفتند که کتاب را خوانده اند .استاد حاجی محمد محقق رهبری حزب وحدت مردمی افغانستان در  رابطه با مبارزات فرهنگي حضرت استاددر یکی از مصاحبه های خود گفته است : قصد کردم که به عتبات مقدسه بروم و در سال 1355 برای تهیه ی مقدمات سفر و اخذ پاسپورت به مزار شریف مرکز ولایت بلخ امدم و از قضا با استاد عالیفدر و قافله سالار دلیر اسلام – استاد عبدالعلی مزاری بر خوردم و مقصد خویش را با او در میان نهادم استاد مزاری ضمن تشریح و ضعیت مردم و کشور مرا به ماندن و اقامت در داخل کشور ترغیب نمود و همین بر خورد سر اغار اشنای ام به مسائل سیاسی شد و بعد از ان در فکر مطالعه ای کتابهای سیاسی و اثار عالمان نامداری همچون مطهری – طالقانی – علی شریعتی – و جلالدین فارسی افتادم . استاد شهید مزاری با اشاره به فعالیت های فرهنگی خود در این مقطع میگوید .

در مدارس مزار شریف و چهار کنت یک سلسله بر نامه های تربیتی با محصلین ریختم مشغول این گونه مسائل بودم که کودتای روسی 7 ثور به وقوع پیوست گذشته از اینکه زمینه ای کار باقی نماند تحت تعقیب هم قرار گرفتم مجبورا افغانستان را ترک گفته و به نجف رفتم مدتی به نجف ماندم و بعد به سوریه و از انجا به پاکستان رفته وارد افغانستان شدم وقتی وارد کابل شدم اوضاع خیلی اختناق الود بود تعقیب شدید وجود داشت بسیاراز روحانیون دستگیر شده بودند و از انجا دوباره پاکستان بر گشتم ...... از ان زمان تا کنون (1365 زمان مصاحبه )گاهب به داخل و گاهی هم به خارج بسر میبرم .

آغاز دوره جهاد حضرت بابه صاحب

در خزان ۱۳۵۵ هجری شمسی برای بار دوم به ايران سفر کرد. چون در ايران تحت تعقيب و ممنوع الورود بود، مجبور شد که به نام بدل و به صورت مخفيانه وارد ايران شود. برای جلوگيری از بازداشت دوباره توسط «ساواک» جای ثابتی برای اقامت نداشت و مدام در رفت و آمد ميان کشورهای عراق، ايران، سوريه، ترکيه و پاکستان بود. در سال ۱۳۵۷ تحولات بزرگی در منطقه روی داد. در ايران انقلاب اسلامی به رهبری آيت الله خمينی به پيروزی رسيد و در افغانستان کودتای هفت ثور اتفاق افتاد. . آنروزها، اوضاع کابل به شدت اختناق آلود بود، علما و دانشمندان تحت تعقیب و شکنجه قرار داشتند، ناچار به پاکستان بر گشت و به ایران رفت اما روح نا آرامش، بار دیگر او را به سوی وطن کشاند و در اوایل سال 1358 به داخل کشور آمد و در کوهسار جهاد خونبار و پر افتخار وطن، پیشاهنگ مقاومت ملی علیه دشمنان ایمان و آزادی گشت و سر زلف نگار انقلاب را در دست گرفت و دوش به دوش دهها رزمنده مجاهد دیگر، در خط خون و خطر گام نهاد و مردانه ایستاد و به رزم و جهاد پرداخت تا جایی که در یکی از نبرد ها، شانه خود را دیوار سنگر مجاهدان و همرزمان جهادش قرار داد که از اثر فیر مداوم ماشیندار، به شنوایی ایشان آسیب رسید و تا لحظه های شهادتش به یادگار ماند! در اين مورد خود استاد مي گويد:در تابستان 1358 که نه هزار نفر بالای چهار کنت حمله کرد من هم در ان جنگ حضور داشتم با اینکه سه مطنقه استراتیژیک را دشمن گرفته بود و هاوان و توپهای خو درا در ان نصب کرده بود ند تانکها هم سر تپه بالا امده بود و گمان نمیرفت که این بار بتوان انها از کوه پائین اورد و لی با یک شهامت وصف ناشدنی همین مردم که نه دوره ای اموزش چریکی دیده و نه درس نظامی اموخته بودند دوساعت تمام سینه خیز طرف قرار گاه دشمن پیشروی کردند و بدون اینکه دشمن خبر شود در شب بالای انها حمله کردند از اینکه قرار گاه ها از هم فاصله داشتند مردم تقسیمات شده بودند که همزمان هر سه پایگاه را تصرف کنند ولی به نسبت دوری راه پایگاه سوم از واقعه خبر شد با اینکه هاوان و توپ هم داشت ولی پس از تصرف دو پایگاه - پایگاه سوم هم به تصرف مجاهدین در امد تعداد دوصد تن از این مزدوران در ان شب خون و در گیری تن به تن به هلاکت رسیدند و تعدادی هم موفق به فرار شدند و به این طریق تعداد اسلحه و مهمات به دست مردم افتاد یک شب در میان باز هم مردم حمله کردند و این بار حمله به کوه (تخت خان) صورت گرفت باز هم مردم سینه خیز پیش رفتند ساعت یک بعد ازنیمه شب انجا رسیدند و از میل تفنگ دشمن گرفتند و با چوب و دیگر وسائل انها را کشتند و تعداد زیاد شان را از کوه پرت کردند و تعدادی هم در وقت فرار از کوه افتادند در مجموع 2000 قبضه سلاح مختلف النوع در این جنگ به غنیمت مجاهدین در امد این جنگ مقارن با کشته شدن تره کی و به قدرت رسیدن حفیظ الله امین (25 سنبله 1358)بود .

استاد شهید بعد از جنگ مزبور به منظور تامین و امکانات و تسلیحات بیشتر و ایجاد هماهمنگی و ارتباط با نیروهای و عناصر دیگرا ز چهار کنت خارج شد و سپس مسافرتی به ایران انجام داد و در اوخر سال 1359 دوباره به داخل کشور باز گشت و در (تنگی شادیان)مستقر گردیدند و از انجا طرحهای متعدد فرهنگی – نظامی – سیاسی و عمرانی و اقتصادی را در دست گرفت که برای ایجاد تحول در ان ساحه بسیار موثر واقع شد و کانونهای فرهنگی و تربیتی ایجاد شد ند اما با کمال تاسف در سنبله 1360 سربازانی دولتی و روسی حملات شدید ی را برای تصرف منطقه اغاز گردند و نظر به تنش و اختلافی که در میان مجاهدین ایجاد شده بود قوای دولتی به اسانی از تنگی شادیان عبور کردند و پس از ان پایگاه فرهنگی منطقه نانوای مقر استاد در محاصره قرار میگیرد و ایشان طبق گفته ی خودش گوسفندی را نذر کرده و به همه بچه های فرهنگی اعلام میکند که فقط ۱۲ نفر بمانید و بقیه بروید پناهتان بخدا – ولی همه سر را پائین انداخته میروند و تنها 6 نفر در کنار استاد شهید باقی میمانند که هفت نفر ی یک روز در مدرسه مقاومت میکنند و شب هنگام از طریق کوه جان به سلامت میبرند .

افرادی که در این جنگ در کنار شهید مزاری ماندند عبارت بودند از :

رضابخش که بعدا دستگیر و شهید شد .

محمد اسحاق پسر عمه استاد که دستگیر وشهید شد .

حاجی موسی که در جنگ از دو چشم نا بینا شد .

سید سخیداد علوی که شهید شد.

محمد افضل پسر عموی استاد که از سال 62 به بعد مفقود الاثر است .

حاج معلم که بعد ها در پاکستان به اثر تصادف موتر کشته شد .

در زمره فعاليتهاي سياسي استاد اين بود كه با همکاری و هماهنگی جمع کثيری از مبارزان شيعه و هزاره سازمان نصر افغانستان را بنيان گذاشتند.يا با ذكر دقيق تر چنين مي نگاريم كه سازمان نصر در سال 1351 تشکیل شده و ایم مطلب در نشریه سازمان در ج شده و اعلامیه های که در ان زمان و رسم از سوی سازمان منتشر شده در اول مرامناهه اشاره شده است اولین بار هسته ی سازمان نصر در داخل در سال 1351 به نام روحانیت نوین به و جود امد و بعد به حزب حسینی تغیر نام داد و همچنین همزمان با تشکیل هسته های اولیه سازمان در داخل- در خارج از کشورهم هسته ی به وجود امد به نام روحانیت مبارز در سال 57 .....وقتی که مبارزه در سراسر افغانستان تشدید گرید این مجموعه گرد هم امدند و سازمان نصر را تشکیل دادند که در سال 1358 رسما اعلام موجودیت کرد

سالهای اوایل جهاد، سال های خون و خطر، سالهای آتش و انفجار، سالهای شهادت و جانبازی، سالهای تشنگی و گرسنگی و سالهای سخت مقابله ایمان و آهن بود! و مزاری شهید، قهرمان همهء این داستانها؛ در دفاع از اسلام، از حاکمیت ملی، از تمامیت ارضی کشور و از استقلال وطن، سنگر به سنگر، کوه به کوه و بیشه به بیشه، با دشمنان آزادی و استقلال کشور رزمید و همچون عقاب کهنسال، قله به قله صخره های مقاومت کوهسار صفحات مرکزی و شمال را زیر بال گرفت و به یاران و همرزمان جهادش، استواری و ایستادگی آموخت و برای تحکیم پایه های جهاد و استمرار مقاومت، بارها به خارج از کشور رفت و آمد کرد و مرزهای طولانی را پیاده پیمود و "اعدوا لهم ما استطعتم من قوه" را خصال و امتثال بخشید!
بهار سال 1365 با توجه به اوضاع و شرایط ملی و بین المللی در ارتباط با جهاد و مجاهدین مسلمان افغانی و بر اساس ضرورت ها و مصلحت های سیاسی و اجتماعی مردم و مجاهدین در داخل و خارج کشور، استاد شهید، با درایت و درکی که داشت، اندیشه وحدت ملی را در صفوف جهاد به جریان انداخت و جهت نجات از جنگهای ناجایز داخلی و تمرکز نیروهای متشتت جهادی در صف واحد علیه دشمن اشغالگر، حزب وحدت اسلامی را تاسیس کرد و با یاری و هماهنگی دیگر رهبران و فرماندهان جهادی، کلیه جناحها و جریانها را به آن دعوت کرد و بعد از ماه ها تلاش پیگیر و شنیدن هر گونه توهین تحقیر، بالاخره با اراده متین و آهنینش، به همه مشکلات و ناملایمات غالب شد و حزب وحدت اسلامی را در داخل کشور، با انحلال احزاب جهادی در صفحات مرکزی و شمال، رسما تشکیل داد و در تابستان 1368 در مرکز بامیان میثاق وحدت و برادری را با موفقیت به امضا رساند!از جمله حوادث اين دوره مي توان اين سانحه را ذكر نمود كه

«رهبر شهيد» در سال 1370 تصميم گرفت که از طريق ولايت فراه به هزاره جات بازگردد. در مسير راه کاروان «رهبر شهيد» در ولايت فراه مورد حمله دشمن قرار گرفت و برای مدت طولانی از سرنوشت ايشان اطلاعی در دست نبود. در اين مدت، شخصی از علمای پشتو زبان و اهل سنت به نام محمد علی فراهی از دوستان دوران عسکری «رهبر شهيد» به ايشان پناه می دهد تا زمينه برای رفتن به باميان فراهم شود.

شورای مرکزی حزب وحدت در سال 1370 هجری شمسی، عبدالعلی مزاری را رسما به عنوان دبيرکل شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی انتخاب کرد. اين انتخاب در وقتی صورت گرفت که از سرنوشت ايشان در ولايت فراه اطلاع دقيقی در دست نبود.
استاد شهید پس از تحکیم پایه های وحدت اسلامی در داخل، زمستان همان سال در راس هیئتی مرکب از سران احزاب شیعی، برای انسجام نیروهای سیاسی و جهادی و ادغام دفاتر احزاب، رهسپار جمهوری اسلامی ایران گشت و ضرورت تشکیل حزب وحدت اسلامی را برای مهاجرین و مسئولین جهاد در خارج از کشور، طی محافل و جلسات مختلف بیان کرد و با جدیت و قاطعیت وصف ناپذیر، دفاتر این حزب را در ایران و پاکستان و چندین کشور دیگر به طور رسمی فعال ساخت و بعنوان یک چهرهء دردمند و دلسوز، در دل مردم جای گرفت و نام آشنایش ورد زبانها گشت و عطر گفته های قاطع و نگاه نافذش، در رواق دلها و دیده های مردمش، زنده تر از نسیم جاری و باقی ماند و خود، دوباره با هزاران خطر و دردسر، از ریگزارهای تفتیده و خشکیدهء جنوب غرب، به بامیان برگشت؛ در حالی که کنگره سراسری حزب در بامیان دایر شده و ایشان را غیابا به دبیرکلی حزب وحدت اسلامی افغانستان برگزیده بود!
استاد شهید با استقرار در بامیان، تشکیلات حزب وحدت اسلامی را روز به روز جان داد، حیات و حرکت بخشید، در سطح جهان به رسمیت و شهرت رساند، برای آینده کشور، پلانهای زنده و سازنده طرح کرد و بامیان را در محراق توجهات جهان قرار داد؛ تا جائی که زمینه تفاهم جنرالهای ناراضی رژیم نجیب را از بامیان تدارک دید و با مسئولان و جنرالان شمال، به تفاهم رسید که در نتیجه اردوی صفحات شمال کشور به مجاهدین پیوست و زمینه سقوط حکومت کمونیستی فراهم شد و رفته رفته در 8 ثور، دولت مجاهدین در کابل استقرار یافت.

سرانجام به دنبال هماهنگی و همکاری حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای ازبک و ترکمن قيام بر ضد دولت نجيب از صفحات شمال آغاز شد و در مدت کوتاهی دولت در سرتاسر افغانستان سقوط کرد و کابل نيز به دست نيروهای مخالف دولت افتاد. «رهبر شهيد» به دنبال سقوط دولت از طريق مزار شريف وارد کابل می شود و در غرب کابل مستقر می گردد.
با پیروزی جهاد و ورود مجاهدین به کابل، مزاری شهید نیز از بامیان باستان به مزار شریف و از آنجا به کابل آمد و با استقبال بینظیر تاریخی مردم و مقامات ملی و جهادی، در پایتخت کشور استقرار یافت؛ تا محرومیت تاریخی مردم مجاهدش را با حضور در حوزهء حاکمیت و ظهور در مرکز تصمیم گیری کشور، جبران کند و میزان سهم گیری حزب وحدت اسلامی را در پیروزی جهاد و سازندگی سرزمینش به نمایش بگذارد. ولی افسوس که این حضور و ظهور، با پشتوانه قاطعانه و عاشقانه مردم متحد و یکپارچه کابل، حسادت ها و عصبیت ها را بر انگیخت و دشمنان وحدت ملی کشور از داخل و خارج، طرح و توطئه حذف و نفیش را ریختند و طی سه سال اقامتش در کابل، لحظه یی او را آرام نگذاشتند و با تحمیل بیش از 27 جنگ خونین و ویرانگر، تمام فرصت ها را از وی گرفتند و تمام توان و امکانش را به دفاع و درمان و خون و زخم و مرگ و ماتم و مصیبت مردم بیدفاعش به مصرف رساندند!

استقرار مزاری در کابل، سر آغاز مقاومت پر افتخاری است که در تاريخ جامعه ی هزاره و افغانستان تعبير به «مقاومت غرب کابل» می شود. پيروزی مجاهدين، سقوط دولت نجيب و به قدرت رسيدن دولت ربانی محصول همکاری و هماهنگی سه جريان حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای جامعه ازبک و ترکمن بود. اما شورای نظار بعد از جابجايی در کابل بر خلاف تصور همه در صدد حذف متحدين ديروزين خود ـ حزب وحدت اسلامی و جنبش ملی اسلامی برآمد. هزاره ها و ازبک ها و ترکمن ها با جان نثاری و قبول خطرات بسيار زمينه را برای به قدرت رسيدن دولت ربانی فراهم کردند و شورای نظار با تکيه به اين دو نيرو جايگاه خويش را در کابل در برابر حزب اسلامی و ديگر رقيبانش تحکيم بخشيد. اما با اين وجود، انحصار طلبی و تماميت خواهی شورای نظار به حدی اوج گرفته بود که از درک اين واقعيت بسيط عاجز بودند و نمی توانستند درک کنند که بدون نيروهاي که آنان را به قدرت رسانيده بودند، توان اداره کشور را ندارند. در نتيجه، مزاری بر خلاف تصورات پيشينش در غرب کابل رهبری مقاومت بر ضد دولتی را بر عهده گرفت که در پيروزی آن خود نقش محوری و تعيين کننده داشت. مقاومت حزب وحدت بر ضد تهاجمات دولت ربانی تقريبا سه سال به درازا کشيد. در اين مدت، تشکيل شورای هماهنگی متشکل از حزب وحدت، جنبش ملی اسلامی، حزب اسلامی و جبهه نجات از ابتکارات «رهبر شهيد» بود. حزب وحدت در برابر تهاجمات سنگين دولت ربانی که عموما از هوا و زمين صورت می گرفت يکی از بی نظيرترين مقاومت های تاريخ کشور را در برابر دولت های مزدور و خودکامه به يادگار گذاشت.

زمان دقيق آغاز دوره مقاومت حماسه شب ۱۲/۳/۱۳۷۱بودكه اولین جنگ با تحریک و توطئه شورای نظار توسط نیروهای متعصب وپلید سیاف بر حزب وحدت تحمیل گردید و پس از ان هر چند مدت یک بار جنگ خونینی بر مردم غرب کابل  تحمیل می شد و سر انجام در 22 دلو 1371 توطئه عمیقی که از طرف باند مسعود – ربانی –سیاف چیده شده بود .بود به منظور بر اندازی مرکزیت حزب وحدت و به شهادت رساندن استاد مزاری رهبری ازادگان به اجرا گذاشته شد و فاجعه خونینی افشار پیش امد که تا ابد به عنوان لکه ننگ بر پیشانی سیافیها و مسعودیها باقی خواهد ماند . دراین فاجعه هر چند انها به هدف خود یعنی به شهادت رسانیدن رهبرمحبوب استاد مزاری نرسیدند ولی از دوجهت این فاجعه خطر ناک بود اول : از ان جهت که مردم مسلمان ومظلوم ما را در افشار قتل عام کردند که انعکاسات جهانی ان با اسناد و مدارک در حد ی است که هیچ کسی انکار نمیتواند و دوم از ان جهت که در این فاجعه دست خیانت از طرف نیروهای خودی نیز اغشته بود و عامل اصلی فاجعه تلقی می شد ند.

استاد شهید در طول عمر در تنها موردی که زار زار با صدای بلند گریسته است همین فاجعه ای افشار است که در یک گردهمایی عمومی در کابل به مردم قول میدهد که تا عاملین این فاجعه را به چوبه ای دار نکشد و انتقام مردم مظلوم را نگیرد ارام نخواهد نشست . این حادثه تاسف بار گذشته از خسارات و تلفاتی که لازمه هر جنگ است برای مردم ستمدیده ی ما این نتیجه گیری را نیز داشت که بدون رهبر واحد قاطع ودلسوز نمی توانند به حیات سیاسی – مذهبی –اجتماعی خود ادامه دهند و از انجا که دبیر کل حزب در بدترین شرایط سیاسی – نظامی – صحنه را ترک نکرده و در کنار مردم باقیمانده بود محبوب دلها شده و به رهبر ایده ال مردم مبدل شد و شعار (مزاری رهبر )برای اولین بار در فضای قلبهای مردم کابل طنین انداز شد .همین مقاومت و پایداری و دفاع جدی و صادقانه از حریم شیعیان کابل باعث شد که علی رغم بیش از 20 جنگ تحمیلی وتبلیغات زهراگین دشمن – بر محبوبیت استاد در بین مردم و نیروهای مسلح مرکزی وهمه ارکان و تشکیلات حزب بیش از پیش افزوده شود و به همین دلیل در اجلاس عمومی شورای مرکزی حزب باز هم ایشان با اکثریت قاطع ارا به دبیر کلی مجدد حزب بر گزیده شدند . استادزاهدی مرد مجاهد و اندیشمند یار و همکار و همرزم استاد شهید در سخنرانی تاریخی خود در کابل در این باره چنین گفت :


وقتی شعار مزاری رهبر را شنیدم با خودارام گریستم ... این مساله مزاری رهبر یعنی چه؟ یعنی هزاره ها به این نقطه رسیده اند که روی یک نفر اگاهانه – عالمانه – فهمیده و بدون فشار دیگر ان توافق مینمایند که این برای من یک جهان ارزش دارد اگر بمیرم دیگر غمی ندارم .....این برای من یک افتخار است نه به این دلیل که حضرت استاد مزاری رهبر میشود به این دلیل که اراده ملی و ازاد برای مردم مقاوم ما به وجود امده است من به اینموضوع افتخار میکنم و اگر بمیرم دیگر ارزوی ندارم کور شود چشم من که من مزاری رهبر را قبول نکنم ......... به استاد من اخلاص و ارادت دارم و اگر اشان دستور بدهند که من کاتبی کنم مخالفت نمی کنم و با دید باز می پزیرم .) خلاصه کلام کارنامه جاویدانه ای رهبر شهید سعید ما ان قدر گسترده ووسیع ایت که در این مختصر نمی گنجد شرح و بیوگرافی ایشان در واقع شرح حد اقل تاریخ متلاطم 20 سال اخیر و تحلیل حوادث پر نشیب و فراز دوره جهاد و دو سال خونین کابل را میطلبد .

البته دولت ربانی نيزعلاوه بر تحميل جنگ های خونين و تصفيه قومی در بعضی محله های غرب کابل، تلاش نمود تا حزب وحدت را از درون متلاشی کند. با هزينه بسيار عناصری را در درون حزب وحدت پرورش داد که منجر به جنگ 23 سنبله 1373 شد. 23 سنبله با تمام سختی ها و تلخی هايی که برای مقاومت غرب کابل داشت در فرجام عمليات ناموفق برای دولت ربانی بود.


کارنامه درخشان سه سال اقامتش در کابل و مقاومت قهرمانانه اش در دفاع از آستان غرور و شرف مردم بزرگ و با وفایش، او را رهبر، پدر و پیشوای دلسوز و بادرایتی در دل مردمش جای داد که پیر و جوان، زن و مرد و کودک و بزرگ با جان و جوان، بر پای آرمانش ایستادند و از پاره های گوشت و تکه های استخوان خویش سنگر ساختند و به حمایتش پرداختند؛ اینکه مزاری، چه سر اعظمی در نهاد خویش نهان داشت که مردم فقیر و بینوایش، به دور از غم نان و فکر جان و شهادت جوان، ردای کهنه و دستار ژنده اش را بر تخت و تاج دیگران ترجیح دادند و وفای پردرد و رنجش را بر عطای پر گل و گنج بیگانگان برگزیدند و تا آخر رهایش نکردند و تنهایش نگذاشتند؛ یک شگفتی مطلق است که تا هنوز نه دوستانش درک کرده اند و نه دشمنانش، کشف ! این یک استثنا است که آن مظلومیت متهور و متبلور، سه سال همچون نگین در حلقهء کوههای آتش فشان کابل، زیر بارش میلیونها گلولهء خفیف و ثقیل ایستاد و ایستاد و یک کلام به عقب برنگشت و یک گام به نقض وحدت ملی کشور نگفت و یک پیام به نفع خود وضرر دیگران صادر نکرد! آنچه تا جایی مدعای محبوبیت مزاری درمیان مردمش می تواند قلمداد شود، همان آراستگی گفتار و کردار مزاری، در ایستادگی بر پای وحدت ملی وطن و تأمین منافع مردم هم میهن بود که بارها و بارها جانش راهم وقف این راه وآرمان نموده بود .

شهادت افتخارآفرين اسوه مقاومت و شجاعت

در اواخر سال 1373 جنبش نوظهور طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کردند. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را دگرگون نمود. «رهبر شهيد» در آغاز با فرستادن بخشی از زبده ترين نيروهای خويش به ولايت غزنی به مقاومت در برابر پيشروی طالبان پرداخت. نيروهای اعزامی حزب وحدت در آغاز موفق شدند مواضع طالبان را در اطراف شهر غزنی متصرف شوند. اما به دنبال عدم همکاری نيروهای محلی آنان نتوانستند جبهه ای موثر بر ضد طالبان در غزنی فعال سازند.با اوج گرفتن مذاكرات صلح با طالبان واينكه طالبان با شعار اسلام ناب محمدي و نيز قرآن به دست خواهان مذاكره گشتند .استاد نيزجهت مذاکره با جنایتکاران طالب با انگشت شماری از یاران و فرماندهان روزهای خطر و ضررش همچون شهید ابوذر غزنوی، ابراهیمی بهسودی، سید علی علوی مزاری، جانمحمد ترکمنی، و... رهسپار چهار آسیاب شد که طالبان تروریست فرصت طلب، بر خلاف رسم انسانیت و فرهنگ دیرینه و پر پیشنهء افغانیت؛ با اشاره رهبران برون مرزی خویش، او ویاران باوفایش را به اسارت گرفتند و در 22 حوت 1373 در بد ترین شکنجه ها، وحشیانه و عجولانه با رگبار مسلسل ها به شهادت رساندند طوري كه حتي شناسايي پيكر مطهر حضرت بسيار به مشكل صورت گرفت وآنگاه باهراس از عواقب آن، برای توجیه روسیاهی این عمل ننگین و شرم آور، پیکرهای پاک و پاره پارهء آنها را در هلیکوپتری گذاشتند و در نزدیکی های غزنی با صحنه سازی و فریبکاری، بر زمین خواباندند وشهید مزاری و یارانش را به درگیری در درون هلیکوپتر، متهم کردند!البتهمدتی پیش که وضعیت کابل هر روز بحرانی تر شده میرفت شورای مرکزی و قوماندانها تصویب کرده بودند که باید حضرت استاد مزاری محل اقامت خود را تغیر داده و به نقطه دیگری در خارج کابل نقل مکان کند و امور کابل را جمعی از مسئولین و قومندانها اداره نمایند اما پاسخ استاد در برابر این تصویب این بود : من تا اخرین لحظه در کنار مردم مظلوم غرب کابل خواهم بودو دراخر سرنوشتم یا اسارت است و یاشهادت .

به هر حال، مزاری، در 22 حوت 1373 شهید شد و به جاودانگی ها پیوست! پلنگ پیر و پر غرور پامیر جهاد و مقاومت میهن، در کمینگاه حیله و نیرنگ غداران و تبهکاران، با دست و پای بسته تیرباران شد! عقاب کبیر و کهنسال قله های سرکش بابا و بلخ، از دوش آسمان افتاد، سیمرغ شد و با بال خونین و رنگین از عالم خاک به اوج افلاک پر کشید و پنهان گشت! چریک چیره و سالخوردهء کوهسار ستبر ایستادگی و ایثار روزهای مبادای وطن، همچون کوه از پیکرهء جهاد پیروز و دشمن سوز کشور جدا شد و در شط خون سینه به خاک سایید! آیینه دار عشق و وفا، فریاد سبز حق و عدالت ، علمدار باوفای کربلای مقاومت مظلومانهء کابل، مدافع ملیت های مغضوب و اقلیت های محروم مملکت، سمبل غرور و شهامت آتشین مردم، شهید وحدت ملی کشور، دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان، استاد شهید عبدالعلی مزاری؛ به پیشواز چهل و هشتمین بهار عمر شریف و شکوفایش، رنجیده از اغیار زشتخوی زمین، وصل دلدار زیبا رو و پر هیاهوی آسمان را برگزید و با شهادتی که آرزوی دل و زیبندهء روح و شایستهء شخصیت شکوهمند وارجمندش بود، رخشان و خونفشان به خدا پیوست و همچون آفتاب، در افقهای بلند شهادت، کسوف خون گزید و مصداق: "رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه" گشت و به آرزوی دیرینه اش رسید!
پیکر پاک و پر عطرش در طولانی ترین تشییع تاریخ، از غزنی تا بهسود، تا بامیان و تا یکاولنگ، صدها کیلومتر، روی دوش مردم داغدار و عزادارش، قریه به قریه از دل دریای بهمن و برف، در شطی از ماتم و الم، پیاده حمل شد و از آنجا به بلخ انتقال یافت و سرانجام به تاریخ 7/1/1374 بعد از چهارده روز از شهادتش، در دنیایی از اشک و اندوه، با حضور ده ها هزار انسان حق طلب و عدالتخواه جهان، در شهر مزار شریف، آغشته با عطر خون و شکفته در ستاره های زخم، در سینهء چاک وطن و میهن محبوبش، دفن شد تا در خاک آن تجزیه شود، با سبزه و گیاه درآمیزد، سرخگل گردد و بهار ذهن و زندگی مردمش را از عطر عشق، از شعر غرور و از شکوه آزادی سرشار کند و با آب و آیینه و آفتاب الفت و آشنایی ببخشد!

و اين گونه بود كه ملتي تا ابد يتيم و داغدار گرديد.

برگرفته از: ندای طوفان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:33  توسط محمد یوسفی  |